بعد از 5 سال

ميدوني هنوز وقتي دارم رانندگي مي كنم ...دستمو مثل تو مي زارم رو فرمون

تنه ام رو مثل تو به در ماشين تكيه ميدم

دستمو مي زارم رو لبه پنجره....

 تو دستت سيگار بود و دودش از اون يكمي كه پنجره رو مي دادي پايين مي رفت بيرون

 منم عاشقانه تو و خط دود سيگارتو نگاه ميكردم

فرقمون اينه من سيگار دستم نيست و بغل دستمم كسي نيست عاشقانه نگاهم كنه

اون روز پاي تلفن بهت گفتم ماني 5 سال گذشته دست از سرم بردار....تو فقط سكوت كردي 

دوباره زنگ زدي و فقط صداي هق هقت مي امد و اينكه ..."5 سال گذشته؟...واقعا 5 سال گذشت"

در يه نگاه

كي به عشق در يه نگاه معتقده .....

من معتقدم.....معتقدم كه  تو پاركينگ يهو به خودم مي يام مي بينم ساعتها نشستم  تو ماشين خاموش دارم موزيك گوش ميدم و فكر مي كنم   .... فقط فكر مي كنم....

 باز ريز بين شدم ....بوي بارون و رنگ پاييز ديووونه ام مي كنه....فقط سردمه...انگار از تو خالي ام

هنوز پاييز خيلي جا نيفتاده ولي من ژاكت مورد علاقه زمستونيم رو در اوردم كه خودمو توش بغل كنم و ماگ بدست رو مبل چمباتمه بزنم ....پردهاي سالن  رو بزنم كنار ...نور بپاشه روي زمين و كوه رو ببينم...كوهي كه هنوز يه كم سبز و يه كم خاكي...يه كم زرده...فقط فكر كنم ...و فكركنمو فكر كنم

تلگرامم رو پاك كردم ....يه كم راحت ترم...انگار رفتم مسافرت ...يه جا كه آنتن ندارم.....يه جا كه قراره فكرمو خالي كنم از همه استرسا ....الانم همون حس رو دارم....حس خوبيه....خخخخ

اين فكر كردن بهش بهم آرامش ميده ...بهم لذت ميده....

مهم نيست كي هست ...چي هست ...چكاره هست...چه شكلي هست...چه سني هست

مهم اينه يه حس مرده در من زنده شده....حسي كه يادم رفته بود....مي تونم سرخوش باشم...عاشق باشم...اين حس عاشقي رو سخت دوست مي دارم

 

سيمين خانوم

چقدر به نظرم خوشگل بود و پر ابهت ....فكر مي كردم از اون مادر شوهراس....از اونايي كه مسلط به زندگي و پسر وشوهر هستن....

بلوز مشكي آستين كوتاه تنش بود و تقريبا سمت راست من نشسته بود.....موهاش بلوند بود.... جلوي سرش بوكله...ولي دم اسبي پشت سرش دو طبقه بود ...و بقيه موهاش  كه به رو پيچيده  شده بود رو شونه هاش ريخته بود...با خط چشم پهن نگاهم مي كرد و هر از گاهي هم لبخند مي زد.... دقيق يادمه كه پوستش خيلي سفيد مي زد....خواهرش هم كه كنارش بود تقريبا همين شكلي بود.....

سيمين خانوم خواستگار دوستم آزي بود....پسرش فوق ليسانس داشت(اون موقع خيلي خوب بود ) و سي سالش بود.....من و آزي هنوز هيجده ساله بوديم و داشتيم واسه كنكور مي خونديم....مادر بزرگ آزي فوت شده بود و منم ختم مادر بزرگش رفته بودم

اين نگاه ها و خنده ها هميشه منو به وحشت مي انداخت ....چون تهش ختم مي شد به زنگ زدن به مامانم و اجازه گرفتن واسه خواستگاري....دلهره من كه نكنه منو عروس كنن و نزارن برم پي درسم....

اون روز با همه دلهره هاش تموم شد ...ولي تصوير سيمين خانوم هميشه تو ذهنم موند كه چقدر سنش زياده(در حالي كه الان با خودم ميگم طرف سني نداشته من انقدر به نظرم مي امد)....چقدر به نظر مرموزه....چقدر رابطه با اين خانومها سخت خواهد بود

دوشب پيش در حال آمادسازي بودم واسه رفتن به مهموني ..سشوار كرده بودم ولي راضي نبودم...چند بار لباس عوض كردم...چند بار مدل موهامو عوض كردم..باز به دلم ننشست...از آخر خودمو متقاعد كردم كه رسمي تر بهتره ....

تو آينه سيمين خانوم ديدم

با همون مدل مو...همون لباس مشكي آستين كوتاه....همون موهاي روشن تا روي شانه

چقدر من زود مثل سيمين خانوم ها شدم....كي گذشت؟...چقدر زود گذشت... چرا من اصلا راضي نيستم....

كاش

چند روز پيش...  در حالي دمپايي هاي عروسكي حموم به پام بود و داشتم چايي مي خوردم....لم داده بودم داشتم از نور كم تو سالن استفاده مي كردم....ولي استرس كارهاي انجام نشده مدام تو سرم دور مي زد....يعني ثانيه اي اونا منو رها نمي كنن....ابرو ها تو هم...گره خورده مي مونه تا حداقل چندتا از اين كارهاي چك ليست ذهني تيك بخوره

حالا شايد اين موضوع هفته ها، ماه ها...يا سالها طول بكشه....

شروع كردم خيال پردازي....انگار هيچ شغلي نيست...هيچ اجبار و نيازي هم به در امد نيست...يه حساب جادويي داري كه ماه به ماه شارژ ميشه....مي مونم تو خونه....آخ جون....خونه موندن خيلي خوبه....پسري ميره مدرسه...و برميگرده...من تو خونه منتظرشم...خودم غذاي تازه درست مي كنم و وقتي برگشت با هم مي خوريم...با هم مشق مي نويسيم....بعد اون بره پي بازيش

نه كه من شب غذا درست كنم...هميشه غذاي مونده بخوريم....اون بره خونه مامانم...منم از صبح علي الطلوع كه با استرس بيدارش كردم و مدام گفتم....زود باش دستشويي برو......زود باش سرويس امد....زود باش كيفت يادت نره...زود باش....با دوتا بوس ازش جدا بشم.....و حدود غروب ، گاها شب برگردم  خونه مامانم....تازه اونو بردارم...برگرديم خونه خودمون ....مشق بنويسيم.... اونم با هزار بالا و پايين...حتما پا به پا باشم....تا تموم بشه بعد من برم دنبال كارهاي خونه و نهار فردا  و اين وسط هم هي بشنوم..."من گشنمه"....منم بگم مثلا چي مي خوري؟....اونم بگه..."نمي دونم يه چيز خوش مزه"

ولي اگه من خونه بودم....خودم صبح تا ظهر مي رفتم ورزش....پياده روي....شايد اصلا بازار......ولي مي رفتم نفس بكشم....بدون هيچ دغدغه اي كه بخوام ساعت رو نگاه كنم...با فراغ بال برميگشتم...دوش مي گرفتم....بعدش مراسم زدن لوسيون و سشوار كردن موها(اين كارا رو دوس دارم)..البته طبق معمول ناهار رو از صبح آماده كرده بودم...منتظر ميشدم تا برگرده...زنگ خونه رو كه به زور پاشنه بلندي مي تونه بزنه فشار بده...از پايين بگه..."منم مامان باز كن"

از بالاي پله ها نگاهش كنم كه با كوله چند كيلويي پر از كيف و كتابش...تند تند داره مي ياد بالا....هنوز نرسيده از اتفاقهاي سرويس و دعواهاي پسرونه مدرسه....و گرفتن ستاره و اخم معلمش بگه

حالا كه خونه ام ديگه خسته نيستم.....كه بعد از ظهر احتياج به استراحت داشته باشم...پسري هم هست و با حرفاش   رفت و آمدهاش....بوسهاي يهويي اش و صداي بلند كارتون اتاقش...زندگي ميده به خونه

حالا كه خونه ام و خسته هم نيستم.... پس مشق ها زودتر نوشته ميشه....جوجه ميره دنبال بازيش....ميشه براش برنامه فان گذاشت...همون كارهايي كه خيلي وقته مي خوام براش بكنم و اين كمبود وقت و كمبود بودجه نمي زاره

حالا عصر و داره كم كم شب ميشه ...وقت اينه كه منم برسم به كارام....واي كه چقدر لذت ببرم از تموم شدن اون همه پروژه نصف و نيمه...از كتابهاي نخونده....از حس خوب خسته نبودن...آرامش خيال و دور نزدن فكرهاي بي خود تو ذهن

ولي اگه واقعيت رو بخوام در نظر بگيرم....وقتي اين اتفاقها بيفته...و من بتونم خونه باشم و نگراني نداشته باشم...سال هزار و چهارصد و سيزده ...و من اون موقع نزديك  شصت سالگي ام و پسرم نزديك بيست و پنج سالگي...نه وقتي لازم واسه مشق هاش...نه زماني براي پارك بردن....نه علاقه اي به ديدن كارتون 

منم زماني براي مطالعه درس و خوندن و ترجمه مقاله نياز ندارم....با اون همه     غذاي شب مونده اي هم كه خوردم حتما چربي خون دارم و هي بايد رژيم رعايت كنم....پس پيچيدن بوي غذاي خوش مزه و تازه ديگه يه آرزو ميشه...بايد همه چي بخار پز باشه...عووووق....خخخخخخ

ديگه چه اهميتي داره پوستم چطوري شده و سشوار موهام چطوريه(خوب سنم رفته بالا...و حجم موهام كم شده...)...كارهاي عقب افتاده هم مشمول زمان شده و اهميتش كم شده ....فبها به حال دوستان ذي نفع

 خوب اين چه زندگي؟؟؟؟؟؟!!!!

 

استقلال

دوسال و نيم مهمونشون بوديم و حسابي اذيت شون كرديم...خيلي راحتي ها داشتم و همينطور خيلي محدوديتها ولي بالاخره بعد از اين مدت منو پسرم مستقل شديم...و پدر مادر منم از شر ما راحت شدن

ماجراش خيلي مفصله ...ولي نتيجه  اين شد كه من و پسر پسر برگشتيم تو خونه قبلي مون با اين تفاوت كه  رفتيم با ماني قرار داد بستيم ...يه قرار داد رسمي تو مشاوره  املاك كه با بت اين مدت كه قراره من اونجا بشينم از حساب في مابين مون  كسر بشه(بابت مهريه اي كه پرداخت نشده)

منم تغييراتي دادم تو خونه ....حالا مستقر شديم...اولين كار هم اينه كه قفلها رو عوض كردم

فقط يه هفته گذشته....نمي شه قضاوت كرد در مورد رفتارهاش...ولي تا الان  از حس خوبه  خونه نو دارم استفاده مي كنم

 

زن هایی  مثل ما

 

پوست کلفت شدن چیزی نیست که مرد ها دوست داشته باشند. رسیدن به حقیقت ِتلخ و زننده و حرف زدن از آن، باب ِمیل ِمردها نیست. مردها در انتها زنی را انتخاب نمی کنند که به جای ِخریدن رژ ِلب ها، کتاب می خرند. 

 

آن ها دست های ِ سفید و همیشه لاک زده را دوست دارند. نه دست هایی که لای ِصفحات کتاب جامی مانند و جوهری می شوند در هر بار نوشتن ِ داستان های بلند و کوتاه.

 

مردها همیشه ی ِتاریخ، بهترین شاعرها بودند، اما معشوقه شان شاعر نبوده اند دراصل. معشوقه ی ِآن ها زنی سبک بال و رها و بی خیال بود با صورتی جوان و شاد و دست هایی زیبا و مغزی عادی. مردها ترجیح می دهند در کافه ها با زنانی پرمغز بنشینند به رد و بدل کردن دیالوگ های قلبمه سلمبه و سیگار کشیدن، و درمهمانی های ِشبانه و دور همی هایشان همان زن های ِ بی مغزی را ببرند که در کافه -درحالی که سیگارشان را آتش می زنند و می نالند از سطحی شدن رابطه ها- آن ها را هیچ و پوچ خطاب می کردند؟

 

مردها نمی توانند زن هایی که خودشان هستند و به خاطر حرف مردم زندگی نمی کنند را با افتخار و لبخند ِ پیروزمندانه به دیگران معرفی کنند. مردها در زبان شمایی را که بلند بلند و بی اعتنا به قضاوت ها، می خندید و گریه می کنید را می ستایند و در دلشان زن هایی را جای می دهند که برحسب شرایط می توانند شال بیندازند یا چادر سرکنند. 

 

مردها با شمایی که خوب شعر می خوانید و خوب شعر می نویسید و خوب شعر به خاطر دارید در حد چند ساعت در ماه، و یک زنگ ِتفریح، خوب تا می کنند ، نه بیشتر و نه کمتر. مردها وبلاگ های ِشما را در اوقات بیکاری می خوانند و اوقات ِاصلی شان را در پی ِگشتن دنبال ِزنی نجیب و پاک و سربه زیر- همان زن ِزندگی-اند.

 

مردها SMS های شما را که در نیمه های ِشب ِپاییزی، برایشان فرستاده اید را ظهر ِروز ِبعد می خوانند و جواب ِغمگین و دلتنگ بودن ِشما را با «چرا جیگرم ؟» می دهند.

 

مردها زن هایی که در پاییز زیاد پیاده روی می کنند و در کوچه پس کوچه ها گریه می کنند را نمی فهمند و برایشان خراب کردن ِ رژ ِلب جذاب تر از پاک کردن ِسیاهی ِ زیر ِ چشم ِزنی غمگین است. مردها موجودات عجیبی نیستند. مردها زن هایی مثل ِما را دوست ندارند. زن هایی مثل ِ ما نمی توانند با مردها احساس ِ خوشبختی و راه رفتن روی ِابرها را تجربه کنند. زن هایی مثل ِما این را می دانند که هرچقدر هم بیشتر خوانده باشند و نوشته باشند و گفته باشند ، بازهم تنها می مانند در آخر.

 

زن هایی مثل ِما این را می دانند که دختر های ِمعمولی و شاد، انتخاب آخر مردهای ِمعمولی اند . زن هایی مثل ِما می دانند که باید با خودشان آشتی کنند و تنهایی شان را دوست داشته باشند. زن هایی مثل ِما می دانند که جز این راه دیگری ندارند..

 

فريبا وفي

نفس بهاري

شوق دوباره امدن عيد برام جذاب تر ميشه...چون  پسرم كه كلاس اولي شده رو مي خوام ببرم مسافرت تا خستگي در كنه

برخلاف سالهاي قبل مي شينم پشت ماشين تازه اي كه خريدم و از رانندگي دوري مي كنم

موهايي كه حالا بعد از دوسال گذشت از كوتاهي انقلابيم بلند شدن و تا رو شونه هام مي يان رو باز مي كنم و مي سپارمش به باد جاده و جنگل

پسرم كه تمام طول مسافرت روي پام مي شينه رو محكم بغل مي كنم ....و تو گوشش ميگم...چشماتو ببند و هواي تازه و نم دار شمال رو نفس بكششششش

ماني هر از گاهي زنگ مي زنه ....خبر ازمون ميگيره....كه كجاييم...و تو جاده برامون اتفاقي نيفتاده؟....و گاهي هم غر مي زنه كه بايد اجازه ميدادم اونم با ما بياد!!!!!!

كنارساحل بعد از موتور سواري خسته كننده...نشستم يه كنار ......و بادبادك پسرم رو كه با شوق داده به دست باد...و براي بازي بيشتر رو شنهاي كنار ساحل پالخت مي دوه رو نگاه مي كنم....

 كتابي كه نصفه مونده بود رو با خودم برداشتم....پسرا تو جنگل كياسر زدن كنار و دوچرخه هاشون رو آوردن پايين....دارن ركاب مي زنن و سرو صدا مي كنن....منم نشستم رو زير انداز و نگاهشون مي كنم....و لذت مي برم...تا جايي كه مي بينمشون و صداشون مي ياد ...نگاهشون مي كنم....وقتي گم ميشن لاي درختا...سرم دوباره بر ميگرده رو كتاب

تو ارتفاع كوه هاي مارپيچ كشورم.....بالاتر از ابرها...بالاتر از مه فراگير....تونور آفتاب گرم.....آهنگهاي مورد علاقه ام رو گذاشتم..موزيك تو ارتفاع طنينش جذابتره..اداي آزا د ي يو ..اشكي رو در مي يارم و عكس ميگيرم....پسرا قوطي گذاشتن و با تفنگ هدف هارو مي زنن و حركت آهسته فيلم ميگيرن....پسري دوست داره سريع تر نوبت اون بشه.....توان نگه داري وزن اسلحه ر و نداره....ولي كم نمي ياره...و اصرار هم داره منم با گوشي ام ازش فيلم بگيرم...تا حركت آهسته ببينه....ته دلم مي خندم به اينكه انقدر دوست داره سريع بزرگ شه....ولي نمي دونه گوشي مامانش همچين امكاني نداره....

پسرها رفتن قاطي شلوغي جمعيت و ترافيك نمايندگي ها دارن خودشونو خفه مي كنن....من و پسرمم و يه كافي شاپ پيدا مي كنيم...مي شينيم رو نيمكت....بيرون و نگاه مي كنيم...نوشيدني گرم مي خوريم...شوق اين جووونهاييي كه از هر شهر دياري امدن و اونجا جمع شدن ....به خودشون رسيدن و خوش تيپ كردن...مزاحم هم ميشن و بهم تيكه مي اندازن.....و نگاه مي كنيم....ولي حواسمون به لذت نوشيدني گرم ...تو نم بارون و سردي هواست

كلا زندگي قشنگ.....

مي بخشم اما فراموش نمي كنم

نميدونم چند نفر فيلم زن دوم رو ديديد...موضوع فيلم مردي كه زن و بچه اش از ايران رفتن و اين آقا با خانومي از دواج كرده و زندگي عاشقانه اي دارن....تا اينكه يهو زن و بچه آقا برمي گردن....و اون خانوم هم از زندگي‌ آقا خارج ميشه

ديدن اين فيلم منو خيلي تحت تاثير قرار داد....همونجا تو سينما...باآهنگ داريوش كه بازيگر مرد يه موقع هاي خاصي بهش گوش مي داد......شام مهتاب.... گريه كردم...ماني كلي بهم خنديد....

الان همون حالو دارم

ميدونم بايد برگردم و با ماني زندگي كنم....ماني و پسري

ولي دلم اون طرف مبهم قضيه هم گيره

شايد وقتي ديگر

امدم بگم....بعد از عاشورا قراره برگردم پيش ماني

دوباره زير يه سقف....البته به صورت موقت....خونه خودم همون طور مي مونه....منو پسري ميريم خونه اش 

تا ببينيم...چي ميشه

برام دعا كنيد

اين روزها گريه امونمو بريده.....هنوز به تصميم موقتم هم اطمينان ندارم....


 نتونستم.....

گذاشتم واسه بعد محرم و صفر....شايد آروم شدم....شايد روحيه ام بهم اجازه داد

 

بهار* مست

مي خوام بگم...چي ميشه همه نقشهاي زندگي مو بدم....يه نقش كوچيك عاشقانه بهم بدن...