نه چندان بي سابقه

بيست و دو

نفهميدم چطوري از ماشين پريدم بيرون........فاصله در زندان تا جايي كه ماشين پارك بود كم نبود...تا من برسم اونم تا نصفه راه امده بود........خودمو نگه داشته بودم كه گريه نكنم.....ولي چشمم كه به اون حالت قد و عصباني افتاد ديگه اصلا يادم رفت ....نمي فهميدم ناراحته يا عصباني.........با خودم مي گفتم حتما تشكر مي كنه و منم ميگم نه عزيزم......اين چه حرفيه ...ما همه مراحل رو با هم مي گذرونيم......از اين تعارفها........ولي اون قيافه اصلا نشون نمي داد بخواد همچين صحبتهايي بكنه

دستهاش تو جيب پالتوش بود.. بغلم نكرد....حتي بوسم نكرد.........كاري كه هميشه در ديدارها انجام مي داديم......تا ديد من به حالت بغل كردنم......گفت خودتو به من نمال من همه لباسهام كثيفه......گفت ماشين بيار جلوتر .........سوار بشم..........

مونده بودم واسه چي؟.........(بعدش گفت اينها آدمهاي اويزوني ان....دلم نمي خواد تورو ببينن........منو تا فلان جا برسون و اين حرفها پيش مي امد)

سوار شد يهو گفت: نگفتم پولو نريز............من كه رفته بودم اون تو........يه روز 10روز يه سال نداشت...اين كه واسم سابقه شد...........و مدام مريم رو فحش مي داد........

خوب اين كه عصباني باشه جاي توجيه داره ولي اين كه اينقدر با من بد رفتار كنه نه........مي خواست سريع بريم پيش بچه .........ولي من گفتم نمي خواي دوش بگيري؟يا لباسهاتو عوض كني؟...... يه دعواي سختي دم در كرديم....سر اينكه تو نبايد پول رو مي ريختي......اين حرفها و اينكه حال مريم رو ميگيرم........لباسهاشو عوض كرد و رفتيم خونه مامانش..........

واي كه صدرا يه حالتي داشت كه انگار نه انگار كه تو منو اين جا گذاشتي و رفتي....يه حالت كاملا عادي.........ولي بعد كه منو برد پاي سيستم با هم بازي كنيم.......مشخص بود كه چقدر دلش تنگ شد و شروع كرد به بهانه گرفتن و بعد هم توبغل من گريه كردن.........ماني هم اين وسط مي گفت تو بچه ات نمي توني آرامش بدي.....بچه با تو كه هست داغونه.........مشكل هميشه تو بودي...هميشه.........انقدر غر زد غر زد كه ديگه نزديك بود اون وجه مسخره رو جلوي خونوادهش بشكنم و يه داد و بيداد اساسي سرش بزنم كه بازم خودمو كنترل كردم و فقط به مامانش گفتم............"من كه ديگه قدمي واسش بر نمي دارم"........

ميگم چرا به من زنگ نزدي؟.....زنگ زدي خونه خودتون.........توجيه رو ببين....گفتم حتما شما هم اونجاييد......ميگم كي تا بحال شده من پيش اونها بمونم.....مگه من از خودم خونواده ندارم.؟.............مگه بي كس و كارم.......مگه تا به حال قدمي برداشتن....همين خونه رو مي خواستيم كارهاشو بكنيم.......فقط تعارف..فقط......

اگه كاري هست بگو ها.......لوازم سرويس بهداشتي نصب كنن ...خودم......ميزو صندلي بيارن خودم........موكت كنن خودم...كولر نصب كنن خودم.........لوستر بيارن خودم......تا ميله هاي تو كمد...جزئي ترين كارها هميشه خودم بودم.......تنها...كي تا به حال شده در يه كاري همراه باشن.......عموت زنگ زده من مي يام باهت دادگاه..........بعد صبح زنگ زده......رفتي؟پولو بردي؟.......لازمه من بيام؟.........

اين همراهي اين خانواده است........تا يه هفته اول كه يعني من از اين همه بد اخلاقي و مسخره بازي كلافه بودم........تااينكه بهش گفتم.......ببين من ديگه نمي تونم با اين وضعيت ادامه بدم........

مهريه نمي خوام........صدرا رو هم نمي خوام.........گفت صدرا هم تو رو نمي خواد....گفتم مي مونه ماشين.......كه مي خواي اون قسمتي كه پولشو دادي بهت بدم......

گفت :خوش گلدي

اون روزها خيلي ذهنم در گير بود......آقاي همكار هم به شدت قاطي اين اعصاب خرابي من شد بود...كسي از موضوع خبر نداشت به غير اين همكار....بيچاره مونده بود چي بگه...يه روز مي گفت جدا شو بابا  اين چه وضعيه..چه مرگته ...حقوق داري....يه سوئيت خونه بابات هست.....ماشينم داري...........تهش يه خونه مي خري ديگه..........چي مي خواي؟....مرگ مي خواي

يه روز مي گفت :آخه خيلي ضايعه شما دوتا همو دوست داريد......مي گفتم تو از كجا مي دوني ماني منو دوست داره؟.........مي گفت من مردم بهتر مي فهمم........

من ديگه زده بود به سرم..........از خونه مي رفتم بيرون.......يادم نيست دقيقا چقدر طول مي كشيد تا برگردم.........مدام خونه مامانم بودم........و خواب........

نمي تونستم بيداري رو تحمل كنم......تابچه رو از مهد بر مي داشتم مي رفتم خونه مامانم..گاهي هم خونه خودمون......يواشكي قرص مي خوردم و مي خوابيدم......اصلا نمي فهميدم ساعت چند شده؟.....چند ساعته من خوابم.....مامانمم كه مدام..........شوهر غذا داره؟.........برو خونه ات....چرا نمي ري؟...چرا انقدر مي خوابي؟...تا دير وقت بيرون نباش.......آخه گاهي مي شد ساعت 12 مي شد بر مي گشتم..........اونم كي ؟من...مني كه ساعت10 تنهايي پشت فرمون مي ترسيدم بشينم....يا بابا يا يكي منو تا دم خونم اسكورت مي كردن ...حالا عين خيالم نبود......انقدر فكرم مشغول بود كه ديگه به دورو برم توجه نداشتم......

خونه مامانم بهتر بود چون خيالم راحت بود كه مواظبشن.....بهش خوراكي مي دن.......باهش بازي مي كنن........ولي خونه خودمون.......مدام مثل جن زده ها از خواب مي پريدم......البته صدرا هم در ترسوندن من.......و از خواب پروندن من بي كار نمي نشست.....

ته جواب ماني به من اين بود كه بشين سر زندگيت بچه تو بزرگ كن..........خوشي زده زير دلت....

دم عيد بود...........مي خواستم برنامه مسافرت بزارم.......ولي با كي؟....با كسي كه يه روز نمي تونه بدون مواد زندگي كنه؟........تا يه شهر اون ور تر نمي ياد ........اون دلايل مسخره خودشو مي اورد ولي من مطمئن بودم كه مي ترسه موادگيرش نياد و نتونه مصرف كنه

خوب برنامه قطعي شد.....من با تحمل اين همه تنش بايد تو خونه مي موندم.......تا دوستان و فاميل از تهران بيان اينجا.....خيلي برام جالبه مردم اين قدر متوقع هستن......سال اولي كه خونه خودمون بوديم.........قبل از اعلام اونها منو ماني برنامه گذاشتيم و بليط گرفتيم كه بريم اصفهان........خوب رفتيم و وقتي برگشتيم 13 بود......بعد به شدت با ماني سر سنگين و هي حرفهاي سنگين زدن كه چرا رفتي مسافرت؟

عزيزم......خانوم خونه دار محترم........مي دوني من شاغل تواين تايم مي تونم برم بيرون ........بعد مي ياد دقيقا همون موقع رو واسه تجديد قواي روحيت انتخاب مي كني توقع هم داري بقيه دست  براه پا براه شما باشن و از زندگي خودشون بزنن كه شمامي خواي بياي اينجا؟..........بيا ولي به ديگران چه كار داري؟

حوصله بحث با ماني و لشكر معاندين و رو نداشتم.......جهنم همه.......منم يه دل سير اين روزها مطالعه مي كنم.....اينقدر كه من عقب موندم.......همه اش با خودم تصوير صدرا رو مجسم مي كردم كه من رفتم و حالا اون تو خونه خودمون داره وسايل رو زيرو رو مي كنه و ياد من مي افته .(كلا رو وسايلي كه مال من باشه حساسه...حتما جمع مي كنه يا مي زاره تو كيفش كه كسي دست نزنه و بعد بده به من)...به اين فكر مي كردم كه خوب اگه وسيله ها جديدي باشن هم ياد ايامي در كار نيست و يكي ديگه هم كه بياد تو اين خونه نمي تونه حرفي پشت سرم بزنه

اين وسط تنها كسي كه از قصدم خبر داشت خواهر شوهرم بود.......شبها زنگ مي زد و با هم بساط صحبت و گريه داشتيم.....مي دونستم ماني پاش برسه .........شايد واسه آزار من نزاره صدرا رو ببينم......با خواهرش هماهنگ كرديم كه هر وقت خونه اون بود (خواهر خودم و خواهر شوهرم تو يه مجتمع مي شينن) من برم صدرا رو ببينم......

بازم تو اون وضعيت من واسه عيدي دادن به ماني پيش قدم شدم و يكي از پلورهاي مورد علاقه ام كه قيمتشم ...آخ جيبم ...بود براش خريدم.....اينم بگم كه هميشه به ماني گفتم و ميگم..........جدا هم شديم  بايد با هم دوست بمونيم.........يه بار مي گفت: ببين نتيجه دوستي با من شده صدرا...........مي خواي دوست بموني اين مي شه ........

خونه تكوني تموم شد و قشنگ كاري ها رو هم كردم.....ولي خودم احساس مي كردم ..دارم چاق مي شم...........مدام ماني مي گفت چرا ورم كردي ؟....چرااينطوري شدي؟.......تعرق شبانه منو از خواب بيدار مي كرد........كلا حالم زياد خوب نبود..........زمانبندي بدنيم بهم ريخته بود ........البته چيز عجيبي و بعيدي نبود ولي نه تا اين حد

قبل از اينكه به اين زمان برسيم........يه چند باري اين احتمالات مي رفت كه من هميشه مي شستم به گريه و زاري كردن...........ماني هم مي گفت يعني چي؟.....شده كه شده ...........مهم نيست..........دوتايي رو با هم بزرگ ميكنيم.......منم خونه مي مونم....كمكت مي كنم......ميگفتم باشه من مي ندازم......مي گفت غلط كردي.........بندازي؟ خونه بابات........بعد هم نمي زارم يه ركعت تو اين خونه نماز بخوني....اون جانماز مسخرت رو هم بايد بندازي دور

اون دفعه ها كه خوب تا جواب آزمايش رو هنوز نگرفته بوديم....منو اذيت مي كرد.....صدرا مامان مي خواد خواهر جون برات بياره(كلا خيلي دختردوست داره .....از عشوه هاي دختر بچه ها..لوس كردنشون..اينها لذت مي بره...به حدي كه شب قبل از اينكه بريم واسه سزارين صدرا ..مي گفت آلا چي مي شه فردا بريم بگن اشتباه شده بچه دختره..)....تا جواب آزمايش مي امد ...مي گفت اي بابا ...نشد....باز من بايد زحمت بكشم.......

ترس همه وجودمو برداشته بود...جرات نمي كردم ....بي بي چك بخرم......بالاخره تست كردم........منفي بود...ولي حالتهام خيلي مشكوك بود....همه اش تو فكر بودم......من مي خوام برم.........بااين يكي نمي دونم بايد چه كار كنم.....دومي ديگه چيه؟.........خدايا اگه اين همه قرصي كه من خودم كه بعضي هاش حتي تاييد اف دي اي ندارن...چه اثري مي تونه داشته باشه.....هنوز 6 ماه نيست اينو از شير گرفتم باز درگير بد بختي بشم........

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 9:51  توسط آلاله  | 

این روزها(5)

دیشب یه دوست خونوادگی امده بود خونه مادر شوهر و ما هم دعوت شدیم و رفتیم اونجا....تصور آدمها همیشه از سوابق مون نشات میگیره...مشکل منم همینه....منم مانی رو همونی که بوده دوست دارم.....به مشاور میگم من چیز زیادی نمی خوام.....من شوهر خودمو می خوام....ولی اون آدم سابق رو.......نه این مانی سه سال گذشته.........این دوستهای خانوادگی هم تصورشون از مانی همون مانی سابقه...نه مانی الان......

پدر خانواده که جای پدر مانی بود.....از بچگی مانی میگفت....تا جوونیش....خلاصه این بحثهای دل انگیز تمومی نداشت تا اینکه خانوم مهمون گفت ...مانی مرد خونواده است....داشتم بالا می آوردم......جالبه که نمی تونی بری...نه می تونی بشینی.......نه می تونی کار دیگه ای بکنی.......یعنی مراسم سیخ نشینی به تمام معنا
من از صبح به ساماندهی ظاهری خودم گذرونده بود......و مانی هم از رنگ موهام هم از طرح ابروم ناراضی بود.....و شب وقتی داشتم می گفتم .....وای از این برقی که توموهام می زنه خوشم می یاد..برگشت گفت...ولی من اصلا خوشم نمی یاد.......گفتم ...واسه شما نیست عزیزم......واسه خودمه.......ساکت شد و دیگه نشست به بالاپایین کردن کانالها
کلا بغض گلوم رو فشار می داد..از اینکه اون یه مرد خونواده است با این همه مسائل پیش امده و من ویرانگر 4 (اصطلاح مانی در مورد من)
امدم رو کاناپه دراز کشیدم........و گریه امونم نمی داد...چون چراغها خاموش بود نمی فهمید،تا دستمال برداشتم......میگه چته؟.چه مرگت؟...دوساله روح منو سوهان می زنی با این گریه هات....چی می خوای؟

گفتم یعنی تو متوجه نشدی؟..........دوسال می خوام جدا شم ولی چون دلم گیره نمی تونم.........
میخوای جدا شی؟.....خوب بشو

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 12:15  توسط آلاله  | 

بيست و يك

 مريم  نشسته بود كنار دستم.........از روي پرونده مي خوند......برام از اقرارهاي شهاب مي گفت كه با وجودي كه سواد چنداني نداره ولي خوب از خودش دفاع كرده.......همه فلشها رو هدايت كرده سمت ماني....از صحبتهاي ماني.............واي.......... مريم كاش بفهمي دلم نمي خواد هيچ صدايي ،هيچ حرفي ،هيچ اشاره اي از ماني بكني..........دلم مي خواد تو اين خلا ايجاد شده شناور شم..........تو حال خودم باشم...

از يه طرف دلم مي خواست ساكت باشه از يه طرف فقط اون بود كه از همه چي خبر داشت و حال منو مي فهميد واسه همين بهش پيشنهاد دادم بريم نهار كه قبول نكرد........رسيديم خونه....با خنده بهش گفتم.........حالابگو ببينم به اين پرونده مي تونم استناد كنم و عدم صلاحيت براي نگهداري بچه بگيرم........خيلي با تعجب  نگاهم كرد و گفت.......اين چه حرفيه ...تنهاش نزار.......اله كن بله كن.......البته مي دونستم كه تخصصش فقط قتل و قاچاقه...دختر خاله نازنين خودم وكيله ولي از ترس آبرو نميتونستم بهش بگم.......

حالا تنهام.......(گيگيل  صبح مهد گذاشتم،به مامانم تماس گرفته بودم كه برن برش دارن)....

بچم پيش مادرمه.............شوهرم زندان........خودمم  تو خلاء.........شده حالت يه آدم معلق رو داشته باشي.......اميدوارم تجربه نكرده باشي.............وگرنه ظهر پنچشنبه مثل من به خيابون گردي مي افتي........بي هدف رانندگي.........

يه موقعي دعوا مي كرديم مي زدم بيرون ..........گريه مي كردم......صدرا مي ديد گريه مي كنم از عقب مي امد جلو رو پام مي شست و اشكامو پاك مي كرد..........مي گفت ماماني دوست دارم......گريه نكن....قول مي دم پسر خوبي باشم.........

حالا حتي دلم نمي خواست بچه بفهمه كه چي شده و مامانش داره به چي فكر مي كنه......گاهي با خودم مي گفتم چه خوبه كه ما مثل داستانهاي مصور هر چي تو ذهنمون مي ياد بالاي سرمون قابل نمايش نيست ...وگرنه گاها آبرو برامون نمي موند...........ولي اين موضوع شوخي بردار نبود.........مي دونستم مامانم مي تونن متن بالاي سرمم بخونن.........واسه همين گريه ها موكردم.........فكرهامو كردم........بعد رفتم خونه بابام

بازم وقتي در رو باز كردن.....بالاي پله ها ايستاده بودن....گفتن چي شده؟

خدايا اين حسو از مادرها بگير........از من بگير.......اين وضعيت نگراني مداوم.......اين نا نوشته خواني.....

يادمه خواهر بزرگم كه اونم كم از مادر برام نبوده..(تمام دوران تحصيل خونه اون بودم)...با خونواده خونه مامانم بودن..............صدرا نرو منفي منونگرفت و با شادي بازي مي كرد.........فقط اومد يكم واسه من خودشو پيشي كرد و بعد رفت(مي ياد مثل گربه اي كه خودشو به دست و پات مي ماله....خودشو مي ماله به صورتت و سفت بغلت مي كنه).........

بابارو بردم تو اتاق سابق خودم و مختصرا براش توضيح دادم..........رفتن تو فكر و گفتن:خدا آخرو عاقبتشو به خير كنه.........

بابايي شرمنده اتم......شرمنده كارهاي همسرم نيستم(چون هر كسي جوابگوي اعمال خودشه )........شرمنده انتخاب خودم نيستم(چون روزهايي هم بوده كه به همسري شوهرم باليدم).....شرمنده اعتمادي كه بهتون نداشتمم........وقتي تو همون اتاق بعد از اون همه فراز و نشيب....تصميمم رو بهتون گفتم ....حس مي كردم........برم ديگه جايي واسه برگشت ندارم..........چون ماني رو من انتخاب كردم......چون با شما و اعتقاداتتون مخالفت كردم.....چون علارقم اون همه سر دووندنش...بازم ماني به خواستش رسيد....حس مي كردم ديگه حالا ...فقط همسر اونم... نه دختر شما.......فكر مي كردم ديگه تموم شد....ديگه بابا حتي در بدترين شرايط بهم ميگن.......خودت كردي  ........من كه بهت گفته بودم.........ولي باباي من اينطوري نكرد و نگفت ....و منو پيش خودم و افكارم شرمنده كرد

بازم مي ترسيدم...........مي ترسيدم خواهرم به اين تغيير حالت و تاخير فاز در جواب دادن به صحبتهاش و اين همه خنده هاي الكي شك كنه.......ترسيدم مامانم گريه كنه .......ترسيدم نتونم جوابي براي آروم كردنش داشته باشم.........ترسيدم بتي كه از ماني ساختم  به لجن كشيده بشه  .............ترسيدم ......

زنگ زدم ياسمن.....دوستم.....دوست نتيم...ياسمن جدا نشده بود(اون موقع) ولي به توصيه مشاورش جدا زندگي مي كرد يه دختر هم داره هم سن پسر من...ولي هميشه با مامانش نيست......بهش گفتم شب مهمون نمي خواي........گفت چرا .....منم رفتم  پيشش....... دكتري ريلكس نمايي داره........حرفه اي درون ريزي دردهاست........عين ماشين ظرفشويي مي مونه.....توش موج و آب و دماي نزديك جوشه است،ولي نماي بيرون تنها چندتا چراغ خاموش وروشن مي شه...آخرشم ميگه دينگ دينگ.......همه چي مرتبه

صدرا از بس بازي كرده بود زود خوابيد.......منو اون مونديم........و يه شب طولاني.......يادم تو اون همه فكر نفرت انگيز كه در مورد ماني مي كردم.............يهو مي گفتم به نظرت الان داره چه كار مي كني؟......از اون شبهايي بود كه احيا داشتيم......

مريم برام يه موضوعهايي رو توضيح داده بود كه يه مقدار خيالمو راحت كرده بود....يكي اين كه اين دو روز سابقه نمي شه براش.....با وجودي كه مثل همه زنداني ها  عكس و انگشت نگاري و پرونده سازي مي شه موقع ورود........ولي موقع خروج باز همين روند معكوس تكرار مي شه و تمام اين اطلاعات پاك مي شه.........و بهم گفت كه شنبه تا قبل از ظهر اگه پولو بريزيم ...نامه دادگاهو مي بريم زندان.....و از اونجا تا عصر كه آزادي ها رو اعلام ميكنن....مي تونه بياد بيرون.....و اينكه يه بارم بهش اجازه تماس ميدن........

دوم اين كه چون جريمه نقدي بوده اگه تا دوسال ديگه مشكلي پيش نياد سوء سابقه حساب نمي شه......يا اميد واهي بود يا واقعيت ...ولي اون موقع من همه رو گذاشتم بر پايه حقيقت محض و به خودم دلداري مي دادم.......

تنها چيزي كه واقعا رو اعصابم بود و نمي تونستم ازش فرار كنم...تماسهاي پي در پي از فاميل شوهر بود.......براي همه بايد در حدي كه اطلاعات داشتن  توضيح مي دادم..........يعني اول اطلاعات خودمو طبقه بندي مي كردم كه چه كسي در چه حد مي دونه...........بعد در همون زمينه توضيحات مذبوحانه بدم تا تماس به پايان برسه........ديگه خسته شدم..........خاموش كردم اين تكنولوژي رو...ولي يادم امد شايد ماني زنگ بزنه....

يادم نيست چند ساعت خوابيدم.........ولي طفلي دوست گلم.....كارهاش مونده بود وقتي من بيدار شدم ......طفلي اون بازم بيدار بود و كار مي كرد.........حس مي كردم اون خودش هزار يك مشكل داره.......منم شدم قوز بالا قوز.......

دخملش امد پيشمون.....بچه ها باز ي ميكردن ....دعوا مي كردن..... قهر مي كردن ..آشتي مي كردن.....مادرها هم با افكار خودشون مشغول بودن.......

عصر رفتيم پارك...قصدم اين بود مثل اون موقع هايي كه ماني بر مي گشت خونه....خونه رو برق بندازم......انگار تو همون ماني و منم همون آلا

مي دونستم صدرا نمي زاره واسه همين با عمه اش هماهنگ كردم كه نگهش داره....همه اون بچه منو داغون رو زياد تو فكر نبينه....هم من به كارها م برسم....رفتم اونجا.....صدرا بازي مي كرد و با عمو محمد(شوهر عمه اش) خوش بود......به دنياش حسوديم مي شد ولي من يه عالمه كار داشتم و بايد مي رفتم.......نه من نه خواهرش هيچ كدوم به روي هم نيورديم كه چي شده......قبلا با تلفن حرف زده بوديم......حال همو درك مي كرديم......فوق العاده ترين خواهر شوهر دنيا رو من دارم......مي دونم اگه بتونه ...از هيچ كاري مضايقه نمي كنه...البته منم همين طورم....

مادرشوهرم هم شب مي خواستن برگردن كه موقع آزادي ماني باشن.......برنامه اين شد كه برن فرودگاه دنبال ايشون و بعد موقعي كه دارن بر ميگردن خونه خودشون.......صدرا رو دم در بدن به من........

شب قبل اون بنده خدا اينقدر پاي تلفن گريه مي كردن كه من ديگه جايي نداشت بخوام گريه كنم.......من فقط در جواب تشكرهاي و دعاهايي كه واسه من ميكردن كه اگه نبودي واسه دوسال بايد مي رفت نه دو روز.......گفتم من ماني رو دوست دارم.........اين يه جاده دوطرفه است......مهم نتيجه است(مادرش هميشه فكر مي كردن من واسه پول با ماني ازدواج كردم....در حالي كه من هيچ وقت نمي دونستم ماني در امدش چقدره ....نه مي پرسيدم ......نه كار داشتم.....)

خونه ام.........اين بار تنها..... چشمم افتاد به كاور كت و شلواري كه واسش آورده بودم تا بپوشه......اشكهام مي ريخت..........واقعا يادم نيست واسه كدوممون گريه مي كردم.........خودم يا اون؟........بعد يه مدتي به خودم امدم ديدم نشستم تو كمد لباسهاش و دارم خودمو با بوش خفه مي كنم.....پاشد م خودمو جمع جور كردم ......تميز كاري رو تموم كردم ساعت از يك گذشته بود.....

خواهر شوهرم گفت ...صدرا خوابه ...ما هم شب اينجا مي مونيم......منم موافق بودم.......آخه مي گفتن شب بيا اونجا تنها نمون.........گفتم نه ....  منو مريم فردا از همين جا مي خوايم بريم......

خوب اينم بگم كه من تو اون وضع به همه چي فكر كردم............جدايي....بي صدرا بودن......... همه و همه

و يه شب دوري براي مادري كه شايد تا يه مدت ديگه بچه اش رو زياد نبينه ....چيز خاصي حساب نمي شه....

يهو فكر پول افتاد به ذهنم.........بايد نقد ببرم؟.....كارت كه مال من نيست....نمي تونم از حسابش برداشت كنم........خدايا چرا من اين موضوع رو فراموش كردم......زنگ زدم آقاي همكار جواب نداد........معلومه دير وقت بود...واسه ساعت 5 ساعت گذاشتم.....موقع نماز صبحش بهش زنگ بزنم........

آقاي همكار ....همسن منه...مجرده...و خوب نمي دونم خيلي محترمه....كلا شخصيت مثبتيه.......يه بار با هم قصد سرمايه گذاري داشتيم كه به سر انجام نرسيد....وبا محبت .... موقع بارداري من .....اگه ظهر مي موندم......برام نهار مي گرفت .....بستني بخره واسه ني ني تو دلم........كلا با هم از نظر تبادل مالي مشكلي نداشتيم........بدون تضمين و چك و سفته......(همين ارتباط باعث شده بود كه تا حدودي به مشكل ماني پي ببره.......ماني هم به شدت روش حساس)

ساعت 5........ اس ام اس داد م كه اگه بيداريد  زنگ بزنم.......بنده خدا خودش زنگ زد و براش توضيح دادم ..من احمق به فكر نبودم كه خوب دو بار يكي 12 شب يه بار 12 به بعد 10 تومن منتقل كنم حسابم.......حالا موندم......داري بزن به حسابم عصر برگردونم...........گفت كه ريخته تو يه حسابي كه خودش مي خواسته ازش برداشت كنه............دو روز سر مي دوندنش....

يه وقت پول نيست ...دنبال ايني  از كسي قرض كني.........پيدا نمي شه....حالا پوله هست..........دسترسي بهش نيست..........خلاصه همه راهها رو با هم چك كرديم........گفتم مي رم تو بانك اگه شد شرايط رو توضيح مي دم.......وگرنه راه ديگه پيدا مي كنم.......

اولين مراجع رفتم نزديك ترين بانك....رئيس بانك نا آشنا ....در حيطه كارش فقط مي تونست كمك كنه .....حتي توضيحات اضافه منم نتونست مجابش كنه..........رفتم بانك محل كارم........رئيس بانك آشنا ....نبود ...شانس من نبود......معاوني كه تا كمر برام خم مي شد .....قبول نكردم.....يعني اعصاب برام نمونده بود......برگشتم با مريم هماهنگ كردم ........5 تومن منتقل كردم...........رفتم بقيه اش رو از حساب خودم بردارم.........حسابي كه اگه يه روز جا به جا مي شد ديگه سود بي سود...(اينم بگم اون  روز كلا...فكر اينو مي كردم كه اگه جدابشم چه پشتوانه اي دارم؟...دلم نمي خواست برنامه هاي ماليم رو خراب كنم..... )

آقاي همكار تو همه مراجعات من پي كار رو مي گرفت...... چي شد؟.....ولي بگي كسي از فاميل همسر زنگ زدن بگن تو پول داري يا نه؟........مي خواي بري زندان تنها مي خواي بري؟ لازم نيست ما بيايم؟

آقاي همكار تهش مي خنديد مي گفت مي خواي گل ريزون راه بندازيم.....ولي نزاشت به كس ديگه اي رو بزنم.......بابا تا عصر............تا خودش بياد......... درد من صبح تا عصر بود

رفتم دوباره خونه .....مدارك حساب خودم برداشتم و رفتم بانك......تا فهميدن مي خوام پول بردارم .......گفتن ...با اين كار اين مي شه ...اون مي شه.......يهو يادم امد روز افتتاح حسابم ...من از همون دستگاه كارت كشيدم به حساب بانكشون و اون موقع چك نكردن كارت مال منه يا نه.......به رئيس گفتم ......اونم گفت البته.........وا رفتم همونجا..........از شب قبل فكرش منو خل كرده بود...........حالا به يه اقدام كوچيك در حد كشيدن يه كارت مي تونستم مشكلمو حل كنم............يادمه رئيس بانك تا حال منو ديد واسم‌آب قند آورد.........كارمو راه انداخت و چون نقد نداشتن  حواله داد يه بانك ديگه برم بگيرم......(روز بعد واسه تشكر از رئيس بانك يه جعبه شكلات براشون بردم.....و خودش و كارمنداش خيلي خوشحال شدن كه مشكل حل شده )

بانك دولتي محترم.......واسه دوازده تومن پول فكر كني 500تومني داشته باشه ...حتي 50تومني هم محدودداشت....مي گفت وايستا جمع بشه.....مي خواي  حواله بدم واسه بانك نزديك ....فضولن به خدا مردم..........مريم زنگ زده بود ...معاون بانك حرفهامونو شنيده.....ميگه مي خواي رشوه بدي؟.........

با مريم رفتيم دادگاه......يه حواله صادره دادن بهمون.......پول اون دور روزي هم كه آب خنك خورده بود كم كردن...و مريم رفت كارها شو كرد و برگه آزادي سند رو هم كه بايد مي برديم ثبت بهمون دادن........برديم داديم مادر شوهر.........و بعد هم رفتيم زندان........

اينم بگم......قبل  از اينكه گيگيل بره پيش عمه اش...من دل خجسته بي اطلاع رفته بودم زندان كه گفتن خانوم اصلا وقت ملاقات گذشته و شما هم  شرايطش رونداريد

خيلي شلوغ بود.....واقعا نمي دونم اون همه آدم اونجا چه كار داشتن..........ولي آدمي بود كه مي اوردن......زنو مرد....زن سن بالا...خانومه با بچه شيري به بغل....حتي نمي تونست با اون زنجير ها به دست و پاش بچه رو درست بغل كنه....واي از اين مريم ....مدام با اين حرف بزن .......با اون حرف بزن.....بعد از اون همه معطلي گفت بريم ...ساعت 4 به بعد مي ياد........هنوز زنگ نزده؟..گفتم نه.........و در ضمن من پرسيدم  دعوا و مرافعه نكرده.......گفت نه بابا.....بدوني اون تو چطوريه همچين فكر نمي كني

رفتم خونه مامانم....خيالمم از بابت گيگيل راحت بود.....مامانم كلي دعوام كرد چرا بچه رو گذاشتي اونجا ....يهو از دهنم پريد بالاخره كه چي بايد با اونها زندگي كنه....مامانم رفت آشپز خونه و صداي گريه اش مي امد......رفتم بخوابم......ولي نتونستم...... آخرش فكر كنم بيهوش شده بودم .......چون بيدار شدم ديدم نزديكه 4

هوا سرد بود......با دستكشو شالگردن و لباس گرم....مي لرزيدم.....راه مي رفتم....سردم مي شد مي امد تو ماشين بخاري رو مي زدم..........گرمم مي شد مي رفتم بيرون..........حال خوبي نبود......

يه نگاه به دورو بر معلوم بود ديگه الان كجام..  اينجا كجاست.....تمام مغازه هاي دوروبر زندان.......شلوار كردي و راحتي مي فروشن..دمپايي...چيزهاي دم دستي....... سرمايه هاي زنداني

قابل مقايسه نبود با موقعي كه منتظر بودم پرواز بشينه و بعد مدتها بياد خونه.....من.گاهي مازي هم مي امد

ديگه از اون هياهوي صبح  خبري نبود.....خلوت ...تكو توك آدم مي ديدي كه چشمش به در آهني زندانه كه باز بشه و بياد بيرون....مازي زنگ زد كه بيام اونجا...گفتم اگه اجازه بدي مي خوام تنها باشيم....به دلم مي گفتم انگار داره از كنفرنس بين المللي مي ياد كه همه بريم دنبالش......مي خوان حلقه گل هم بياريد......برگشت پيروزمندانه ات را جشن ميگيريم....(چه خيال باطلي بود كه فكر مي كردم وقتي بياد پشيمونه)...........مامانش يه بار تماس گرفتن......صحبت كرديم.......گفتم كه مريم مي گفت مي تونه يه بار زنگ بزنه... .ولي ماني نزد...........گفتن چرا زد..........يعني نميدونم بگم حسم چي بود ولي واقعا ناراحت شدم.........يه خوبي داشت فقط اينكه ماني تونسته بود با صدرا صحبت كنه...........خودمو جمعو جور كردم و پرسيدم حالش خوب بود؟..........آره ...فقط منتظر بود............منتظر بود اين ساعتها تموم بشه بياد بيرون.....داشتم با صدرا صحبت مي كردم .......چشمم به در بود........ديدم امد بيرون ....پاي تلفن گفتم....صدرا بابا امد.........ماني.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 11:24  توسط آلاله  | 

اين روزها(4)

چند شب پيش كه هم سالگرد ازدواجمون بود هم سالگرد اون بازداشت دردسر ساز......بيرون بوديم.......به نظرم بهتره شده......

وقتي منو آماده ديد پايين و بهش گفتم اين  نهمين ساله كه با هميم....هشتمين ساله سند با هم بودن داريم....هفتمين ساله   كه زير يه سقفيم.........خيلي هيجان زده برخورد كرد.......(البته آمار ماني با من فرق داره.....به نظرش  يه ده دوازده سالي هست داره منو تحمل مي كنه)

وقتي بر گشتيم خونه...............تا دير وقت  حرف زديم.......من گريه كردم.... اون غر زد.......من شاكي شدم اون گوش داد......ولي درگيري نبود....خشونت نبود..... بي منطقي نبود....جالبه چه سوء تفاهم ها و سوء برداشتهايي هست كه تا گفته نشه مسكوت بمونه .....يه برداشت آزاده........خودتي و افكارتو و نتيجه گيريت.........جديدا از خودم متعجبم......حرفهايي رو مي زنم...كه قبلا فقط واسه خودم تكرار مي كردم........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 14:26  توسط آلاله  | 

بيست

من نشسته بودم تو اتاق...دست راست قاضي....مريم و ماني هم رو به روش بودن......من كه تو حال خودم بودم......فقط قاضي اين پرونده رو ورق مي زد ...بالا مي كرد پايين مي كرد.......هي اينو مي خوند اونو مي خوند...سكوت برقرار بود.....يهو گفت يه جا اشاره شده كه سابقه داره!!!!!!!!!.....خداي من ..اون جريمه كه مال دادگاه عمومي بود چي شد ....خدايا يعني بازم دردسر بيشتر......تو حولو ولا بودم......كه نوشته هاي قاضي تموم شد....ماني رو صدا كرد و منو.....يه متني از همين قوانين زير شيشه ميزش بود به منو ماني نشون داد گفت ببين اينجا رو چقدر حبس داره....من هرچي نوشتم.....فقط به خاطر خانمت  بود.....صدا كرد منشي رو امد پرونده رو برد.......مريم كه نشسته بود با همون سن بالاها متدين نما صحبت مي كرد........ماني هم رفته بود بيرون........فكركنم با شهاب حرف مي زد نمي دونم در هر حال نبود....حكم رو خوند.....يازده ميليون و خورده  اي  بدل از  دو سال زندان...و دويست و بيست تومن (فكر كنم  مطمئن نيستم)....بدل از 68 ضربه شلاق

فقط مي گفتم خدا رو شكر...........رفتم و از قاضي تشكر كردم......قاضي رفت واسه نماز..........ماني امد بهش گفتيم ...سرو صدا كه ازكجام بيارم......مي رم زندان........نمي تونم.....و اين حرفها.....هر چي بهش مي گفتيم همون قيل و قال هميشگي رو داشت.........اون برگه كذا و كذا ورود منو مريم رو منشي مهر خروج زد و ما هم رفتيم از در خانومها بريم بيرون.....قبلا مريم برگ ورودي ماني رو هم داده بود به منشي..........ما از هم جدا شديم.......چون نزديك ظهر بود و روز پنج شنبه  يه ساعت زودتر تايم كار تموم مي شه......تقريبا جلوي دادگاه خلوت شده بود.......من و مريم نشستيم تو ماشين ...و من ماشين آوردم جلوي دادگاه كه ماني بياد بريم........شد يه 20 دقيقه اي نيومد............مريم گفت من مي رم ببينم چي شد...........باز يه 20 دقيقه ديگه طول كشيد........زندوني ها رو بردن........تقريبا داشتن درهارو مي بستن.........واي از دلهره داشتم مي مردم.....يهو يكي بهم زنگ زد..........ماني بود.......گفت من تو اجراي احكامم...من دارم ميرم زندان...بيا جلوي در ببينمت.......يعني نفهميدم چطوري سربازه رو زدم كنار رفتم تو اتاقك ورودي آقايون.........ماني رو دست بند زده.....وصل به چند نفر ديگه......با سرباز و افسر يه كلانتري داشتن مي بردن..........

معلوم بود داره اعصابش مي جوشه........دهنش خشك شده بود.......مريمو فحش مي داد......ماني چي شده؟.....هيچي واسه خاطر گيج بازي شما دارم مي رم زندان........خوب پولو بريز به حسابشون بريم.......... اجراي احكام رفتن .......مي فهمي رفتن..........سوار ماشين كردنشون......ساعت و كيف و همه چيش رو داد به من.........چون اون بار تو كلانتري به دمپاييش رحم نكرده بودن......برده بودن.....اينم همه رو داد به من......ديگه برام مسجل شد بايد بره ....افسره منو ديد....مي گه...........خانوم......رئي*سجم*ور بياد بگه اين آزاده نمي شه.........خانم دادگاه تعطيل شده......اين آقا برگ خروج نداره ..مي ره كلانتري.....فردا هم جمعه است .ما مي فرستيمش زندان بالا.........پس برو تا شنبه.........خدايييييييييا

فكر كن.......وقتي قراره يه اتفاق بيوفته....دنيا دنيا آدم بسيج بشن نمي تونن........شما وثيقه 400 ميليون تومني داشته باشي..........حكمت پرداخت پول باشه.....بخاطر مهر يه برگه خروج بري زندان.......خنده دار نيست؟

حالا من با اون اعصاب خراب..يكي از همونهايي كه با ماني عين چي ته يه ماشين انداختنشون ببرن..گير داده موبايلتو بده زنگ بزنم..........خدايا......اونم باز داد...و بي داد....با اون طرف خط..........

تو اين هاگير واگير....يكي از اين معلوم الحالها...داشت وينگ وينگ مي كرد كه ...يكي دنبال ما نيست...بعضي ها دوتا دوتا...(منو مريم رو مي گفت)...سربازه و افسره با هم و محكم گفتن......خفه شو......يعني من تمام مدت نگران بودم خدايا........اين ميره با يارو درگير مي شه.......مي برنشون زندان...مي زندش.......مي شه يه شر ديگه.....

مريم بعد گفت رفته ديده ماني رو نمي زارن بياد.......مي فهمه اون خادمان ملت ...وقتي ديدن اين آقا به حكم پرداخت وجه اينقدر اعتراض داره...برگه رو مي زارن لاي پرونده ومي فرستن اجراي احكام............اونها هم مي رن خونه و بسلامت...

خود قاضي هم منشي ها رو دعوا مي كنه......هم پي كار ماني رو مي گيره به اجرا احكام زنگ مي زنه......مي بينه نيستن....تهش به مريم ميگه خانم وكيل همچين بدم نشد......مي ره دو روز اونجا و مي فهمه دنيا دست كيه ...اينقدر هارت و پورت نمي كنه...........واسش لازم بود.........ته دلم به شدت با حرف قاضي موافق بودم

ماشين رفت در حالي كه ماني پولهاشو داده بود به من ....و سيگار در اون محل نخي هزارتومن قيمت داشت...پشت فرمون ...وسايلش تو دستم.............بوي ادكلنش تو مشامم......و فقط اينها تو سرم دور مي زد

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان            دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او                                  در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 10:23  توسط آلاله  | 

نوزده

حدود ساعت 9.30 صبح بود رسيديم جلوي دادگاه...فكر كن وقتي جو اينقدر مغشوشه چي مي خواد بشه......ملت جمع شدن جلوي دادگاه....ونهاي كلانتري هاكه با هش متهم هاي تازه دستگير شده  رو جا به جا مي كنن ...اتوبوس زندان....همه و همه بودن(ببين چقدر اطلاعات دارم.......خدايي اگه يه روز اتفاقي رد مي شدم نمي فهميدم اينها واسه چي هستن....اين جمعيت واسه چي جمع شدن)...يه مشكلي هم هست كه يه طرف  اين دادگاه يه بيمارستان و يه طرف ديگه اش يه دادگاه ديگه مربوط به نزاع عمومي و اينهاست واسه همين چند برابر شلوغه....حالا تو اون هاگير واگير داشتيم ميرفتيم تو پارك كه يكي بي اعصاب تر از ما ...گذاشته بود پشت ما و مدام بوق مي زد و درجا گاز مي داد.......مريم اشاره كرد بره عقب اونم همونجا ايستاده بود در جا گاز 100 تايي مي داد....ماني هم دنده عقب گرفت و رفت تو پارك.........يهو پسره وحشي امددنبال ما بس كه دست فرمون داشت انداخت تو جوب و چراغش شكست....دوتا رواني.......پريدن بيرون......(شما فكر كن ........هنوز وارد دادگاه نشديم اين بساطه).........فكر مي كنم اون روز ته مونده انرژيمو واسه آروم كردن ماني به كار بردم........ملت بيكار و هميشه در صحنه هم ريختن وسط نظر كارشناسي بدن...........مريم ماني رو كشيد كنار كه بيا ما جلسه داريم اين قضيه رو ول كن....خودتو آروم كن...پليس هم خوب اونجا با صحنه فقط 10 قدم فاصله داشت...امد و اولين چيزي كه گفت ..."مدارك"........پسره كه معلوم بود از اين زنجيري هاست..........بغل دستيش از اول جلوي ماني رو گرفته بود......آقا شما كوتاه بيا.....خلاصه اينكه يارو داد و بي داد كه من هستم پليس بياد.......به مريم ميگفت: هر خري هستي بايد بموني تا پليس بياد........اون بغليش امد وسط كه با پول چراغ تمو بشه........فكر كرده بود حالا مي تونه مارو تلكه كنه......واسه يه چراغ آردي كه خودش انداخته تو جوب مي گفت بايد 50 بدي مگه به گدا پول مي دي؟.........من 20 دادم گفتم يا اين يا هيچي.......گفت نه نمي خوام....پليسم گفت ماشين ببريد پاركينگ........پسره هم هي فحش مي داد ....منم گفتم مي رم پاركينگ 100 تومن خرجم بيشتر مي شه به تو پول نمي دم تا بفهمي اينجا سر گردنه نيست...........باز پسره بغل دستيش گفت نه آقا بده........پليس مداركو گرفت اونو نمي دونم واسه چي جريمه كرد........بعد به من گفت بهت ميگم وايستا پليس بياد اينو ببرنش پسره وحشي حالشو بگيرن......شما داري رضايت مي دي.......(بنده خدا چه مي دونست ديگه تو اين هم سنم.........اين واسه من ياسمنه)

موبايلها رو تحويل داديم من به عنوان همراه وكيل رفتم تو.....يه برگه اي واسه ورود بهمون دادن كه موقع خروج بايد تحويل بديم....البته با مهر اون شعبه.....واي دستو پام مي لرزيد.....مريم خيلي بهم اميد داده بود ولي بازم نگران بودم دست خودم نبود...استرس داشتم.......گفته بود قاضي شعبه ما خيلي خوبه.........فرش.....با اطلاعاته....مثبته....كلي چيز خوب در موردش گفته بود.........

اين صداي كشيده شدن زنجير رو زمين......كه از پاي زنداني هايي كه تو سالنها با سربازها جا به جا مي شن مي ياد.......(خدايا تو منو جهنم نبر......اين صدا رو تو سرم بچرخون تا عذاب آخرتم باشه....خودت مي دوني چه عذاب سختيه برام )....استرسم بدتر مي كرد....حال وقتي رو داشتم كه با دست پر (اميدهاي مريم)....واسه اينترويو ميري و مي دوني مي خوان بزارنت زير ميكروسكوپ به جاي ذره بين......و نتيجه اش هم برات مهمه

دوتا منشي داشت اين قاضي...سن بالا،از اينها كه امروز و فرداست باز نشست بشن... ما اونجا نشستيم و مريم داشت با اونها صحبت و خوش و بش مي كرد...يكي با همون صداي مشمعز كننده امد بيرون...خيلي سياه ..خيلي كثيف...جوون و لي با پشتي خميده...رفت جلوي منشي دادگاه ايستاد تا حكمش رو براش بشونه....به علت فلان و بهمان...اين مدت زندان....براي اين و اون...هم شلاق.....و بنده خدا رو دوباره سپردن به سربازش..و رفت......يعني يادمه انقدر فشارم افتاده بود  كه ناخونهام  بنفش شده بود...مطمئنم ماني از من بدتر بود....چون وقتي دستشو گرفتم اونم سرد بود.......فشار دادم دستشو گفتم" با هميم"...و خنديديم....رفتيم تو

من و مريم نشستيم ...قاضي.شايد همسن ماني شايد يكم بزرگتر.....بد لباس...ته ريش سيخ سيخي....با دمپايي هم نشسته بود .... پرسيد از مريم كه خانوم كار آموزن؟.....گفت نه همسر متهم هستن ...(واي...چه مقام والا و شامخي)......ماني امد و نشست كنار مريم....قاضي و مريم يكم اصطلاحهاي نا مفهوم به كار بردن و قاضي به ماني گفت بشين رو به روم .....اولشم با اين شروع كرد....... من كه  اينجام اندازه موهاي سرت حكم اعدام دادم....يكم ساكت بوديم و اون حرف مي زد....از سوابقش گفت...گفت از قديم گفتن جلوي قاضي و معلق بازي......حواستو جمع كن چي ميگي...ماني هم يه بار واسه قاضي حرف زد:

خونه بودم يادم امد واسه صبحونه بچه ام كيك نگرفتم رفتم سوپر(يه سوپر 24 ساعته)...برق نمي دونم چيه ماشين خراب بود .......داشتم بر مي گشتم كه چراغهاي ماشين خاموش شد...(يعني چراغ خاموش وارد كوچه مي شه و بعد چراغها رو روشن مي كنه).....پليس هم چراغ خاموش مي پيچه جلوش...اول هم چون دستهاش سياه بوده ....اعلام دزدي كردن.....مدارك خواستن....نداشته..خودش شب قبلش گذاشته بود خونه.... ميگه خونه ام خيلي كم فاصله داره ريموتو مي زنه در باز نمي شه چون دور بوده........بعد هم ميگه به جاي اينكه مدارك منو بخواي برو اون بنزه كه داره دختر سوار ميكنه جلو چشمت بگير...سربازه مياد ماشينو ميگرده ...اونها رو پيدا مي كنه...ماني ميگره از دستش و پرت مي كنه تو باغ اول كوچه........مي خوره به ستون و مي افته تو كوچه دوباره........چند نفري مي خواستن دستبند بزنن نمي تونستن.........مقاومت...و اين حرفها و اون لباسهاي پاره و انگشت در رفته.....تو اين هاگير واگير شهاب جون هم زنگ مي زدن و پولي رو كه از ماني قرض گرفته بوده پسش بده.....شك اينها هم اينه كه نصف شب بهش تلفن مي شه پس مواد فروشه.....ويكي از پليسها گوشي رو جواب مي ده....شهابم مي گه مهندس از تهران برات يه جنس خوب سفيدي آوردم....باهش قرار مي زارن....اون خنگ هم نمي فهمه كه اين ماني نيست.......مي ياد و مي فهمه افتاده تو تله و فرار مي كنه ولي مي تونن بگيرنش......... تو جيب اونم به غير مواد چيزهاي ديگه هم پيدا مي كنن..........هر دو رو مي برن.......تو كلانتري هم افسر شب بعد از كلي كل كل و زبون درازي ماني جون....بهش ميگه بگو بد بختي بگو بيچاره اي بگو معتاد بيكاري تا ولت كنم..........اينم مي گه نه بد بختم نه بيچاره ام........من مي كشم.........ولي ببين اينها جنسهايي كه خريدم و ولي از لحاظ كيفيت پايين بوده و مصرف نكردم........(اين عادت مسخره كه هيچ چيزو دور نمي ريزه به فنا دادش)....كل قضيه مي كشه به جايي كه يا مال تويه يا مال صاحب ماشين........خوب صاحب ماشينم كه منم پس خانومتو بازداشت مي كنيم

اين اصل ماجرا بود....ولي همون اولهايي كه داشت تعريف مي كرد شهاب رو هم با لباس زندان آوردن و كلا جو عوض شد........اول قاضي پرسيد چطور با هم آشنا شديد؟.....ماني گفت كوروش دوست قديمي من ....(كوروش خودش يه به فنا رفته درست حسابي ........زماني كه ما عقد كريدم ...كوروش كه خودش ساخت و ساز مي كرد با وجود يه بچه از پري خانومش كه پزشك هم بود جدا شدن....يه مدتي بچه با كوروش بود...تا پري خواست از ايران بره.....اينم اجازه داد و بچه رو ازش گرفت و الان هم ايشون ديوونه خونه است...........باباش سر از قبر برداره ببينه ....پسر فلاني و بهماني بچه روزي رسيده زندگي مارو هم با تمايل ماني به F داده)

من به اون هرزه مسخره نگاه مي كردم دلم مي خواست تقاص همه اون تنهايي ها رو ازش بگيرم..... يهو تو اون هاگير واگير من گريه ام گرفت و پريدم به شهاب كه تو آويزون ما بودي و وقت و بي وقت به ماني زنگ مي زدي كه قاضي هم بدون معطلي گفت شما بيرون باشيد بحث رو خانوادگي نكنيد

رفتم بيرون ...با يه حس بد..هر چند واقعا تحمل اون همه حقيقت رو نداشتم............حقيقت سنگيني كه داشت له مي كرد منو.....دلم مي خواست چشمهامو ببندم و وقتي  باز كنم...خونه باشم.... همه چي خوب و‌آروم باشه...ماني باشه ..گيگيل باشه......"تو باشي و من باشمو يه شب مهتابي باشه".........راه مي رفتم.......مي ترسيدم از اونهايي كه حتي با سرباز كنار دستشون و زنجيرهاي به پا و دستشون به نظرم ترسناك مي امدن........مي نشستم سر جام.......نفهميدم چقدر گذشت ولي مدت كمي نبود....شهاب امده بود بيرون و داشتم گوش مي دادم حكمشو منشي چي مي خونه.......يه سال زندان براي نگهداري و 68 ضربه شلاق براي مصرف.....

آي شاد بودم.........ديگه نمي ديدمش..ديگه زنگي در كار نبود.........تموم شد......شهابم به آسمان فرستاده شد.........الان همه كه واسه دزدي زندانه تا اين تموم نشه معلوم نيست..........خلاصه خوشحال بودم......رفتم همون جلو كه مريم هي بهم اشاره مي كرد بيا با قاضي حرف بزن......حكم ماني مونده بود.... ماني تنهايي با قاضي صحبت مي كرد مريم پريد بيرون..........منو برد تو سالن.........گفت الان نوبته تو....!!!!!........من واسه چي؟...........گفت ببين الان حكم مي ده دوسال زندان....من متعجب و دردمند فقط نگاش مي كردم.....گفت بله .....چي فكر كردي مثل مواد مخدر مي مونه ديگه فرقي نميكنه حكمش يكيه......برو با قاضي حرف بزن......

============================================================

لازم نبود ازم بخوان گريه كنم.......چون تمام اون استرسهابايد خالي مي شد ومن خودم غرق گريه بودم.....رفتم تو ....ولي پام كشش نداشت...........زبونم به التماس نمي چرخيد...........ماني .......ماني راضي نيستم ازت كه منو به التماس كي كه نكشوندي.........قاضي زمينو نگاه مي كرد گاهي رو ميز............من پنجره و اون درختهاي برف نشسته رو........

گفتم براش از اينكه دلم مي خواد يه نفر تحقيق كنه از خونواده هامون، از زندگي مون ببينه تا به حال ما تو اجتماعمون چجوري بوديم...... .از سوابق ماني گفتم .......از اينكه اگه بره زندان ...ديگه آينده كاري نداره و ماني من...چه كارهايي كرده و اهميت خودش تو شغلش چي بوده...از سوابق تحصيليش گفتم...و اينكه دلم نمي خواد با اشتباه ماني ...وجه اجتماعي من از بين بره ومن تاوانشو پس بدم.........و صدرا

ماني بره و برگرده ..بچه مي شه 5ساله.......ديگم يادم نيست فقط گريه مي كردم........گفت من همه چي رو مي فهمم ......بعضي ها لياقت داشته هاشونو ندارن.......و اينها رو نمي بينن........شوهر شما شديد آلوده است...اگه احتياج نداشت با اين پسره دم خور نمي شد........در حالت عادي اونو آدم حساب نمي كنه....اين تنها شوهر شما نيست .....اينجا ما پزشك متخصص داريم كه گرفتاره و حاضر نيست ترك كنه..... من اگه مساعدتي هم بكنم فقط به خاطر شخص شماست ........همين صحبتها رو بنويسيد تا من روش حكم صادر كنم......يه كاغذ و خودكار داد و من خواستم برم سراغ مريم ..كه گفت خودت بنويس .......من نشستم.......يادم نيست .....ولي يه متن كوتاه شد..... اشكي....با دست خط لرزان ....امضا كردمو دادم دستش

ماني هم امده به تركي با من حرف مي زنه(كلمه اي نمي فهميدم و نمي فهمم)....ولي منظورش اين بود كه گور پدرشون هر چي مي شه،ولش كن.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 14:7  توسط آلاله  | 

هجده

اون قهر كذايي تا روزها ي متمادي طول كشيد ....نه اينكه پيش قدم نشه ...مي شد وخوب آدمي كه مي دونه مقصره چه چيزي براي دفاع و توجيه مي تونه داشته باشه؟ ....يه روز يكي از همكارهاي قديمي زنگ زد و پيشنهاد كار داد...هر كسي مي دونه كه اين افراد بيكار نيستن به يكي زنگ بزنن مگه كار مهمي داشته باشن...سريع زد رو آيفون كه بشنوم.......اولين حرفي كه زد اين بود....."ميري اوگاندا؟"...تو دومين نفري كه از ايران مي فرستيم..كلا سه تا مي خوان....يادمه بعد از چند روز نيشم باز شده بود .....مي تونستم تصور كنم هر سه يا چهار ماه بر مي گرده ..........مي تونستم تصور كنم ...مي شه باز اون ارتباطهاي تلفن ماهواره اي مخشوش ......آخ جوووووووووون...... اين صداي درونم بود......يكي از دلايل ازدواجم با ماني همين شغل خاصش بود ...ولي فكر نمي كردم خدا منو از اين نعمت به مدت طولاني محروم مي كنه.....موقع ارسال رزومه ...مدام نكو نوك مي كرد...........نمي رم......نمي تونم.....نمي تونم بچه ام رو نبينم......من اون آدم سابق نيستم نمي تونم كل روز رو سگ دو بزنم...........بسه اينقدر تو بيابونها بودم چي شد.......تهش مثل دكتر مسعودي بايد بياي جنازه بوگرفتمو از كمپ در بياري....تو كه از خداته.....من هيچ اصراري حتي براي فرستادن رزومه هم نكردم.....ولي فرستاديم....اين شد يه اميد كه پي اين باشه اين قضيه دادگاه زودتر تموم شه و از اين بلاتكليفي در بياد
برنامه روزهاي ما اين شده بود كه قبل 7 بايد از خونه مي رفتيم بيرون ...گاهي كه ماشين لازم داشت منو ني ني رو مي برد و ماشين دستش بود.....مشكل اين بود كه چون از اول نبود و يه مدتي خاصي خونه بود....نياز به داشتن دوتا وسيله احساس نمي شد..بعد هم كه امد...بهش مدام پيشنهاد مي دادم كه من اينقدر مي دم تو هم بزار روش بيا اينو بخريم ،بيا اونو بخريم........(آرزوي يه آي سي به دلم گذاشت ) مدام ميگفت بهت ميگم پول ندارم نمي فهمي؟......البته جاي پارك هم يكي داريم  ....بعدا معني ندارم رو به خوبي فهميدم....
يعني تنها بودنمون و با هم حرف زدن يا با هم خنديدنمون شده فاصله مهد تا محل كار من.....البته گاهي دعوا كردنمون.......و غر زدنش....اين مسئله هم هست كه خودش خيلي اين موضوع رو دوست داره و مي خواد كه حتما اون منو ببره..... ( شايد واسه اين كه ماشين  دستش باشه خدا مي دونه )
در هر حال خيلي حرفهاي مهم كه قراره سر جمع بشه و تو همون تايم كم گفته بشه مختصر و مفيد باشه تو همين همراهي هاي خونه تا محلكار گفته مي شد مثل  اون روز
يه هفته اي بود كه خبري از تماسهاي شبانه  نبود ...فكر اينكه شهاب آدم شده باشه كه اصلا دور از ذهن بود..مي دونستم اتفاقي افتاده ولي نمي دونستم چيه....ماني تغيير كرده بود و به شدت تو فكر بود
رسوند منو و ديگه مي خواستم خداحافظي كنم كه گفتم ديدي اين پسره رو اينقدر كشوندمش دنبال خودم گم و گور نشه .....گند زد....گفتم:كي؟شهاب......آره زندانه.........
ماجرا از اين قرار بوده كه....شهاب خان يه دوست دختري داشتن به اسم ساينا..اين دختر خانوم معلوم الحال يا حالا هر چي...با مامانش زندگي مي كرد....(پدرشون ولشون كرده بود)...مامانشم از اين جولي خانومهاي بيگ باس بود به نظرم...چون ماني چند باز تو مسيجهاش شسته بودش..آويزونش كرده بود...البته سركار خانوم خشك شدني نبود..(اينها رو تو گوششيش ديد بودم)...
مادر بزرگ اين خانوم ميرن مسافرت......ساينا جون هم به شهاب مي گه كه مي خواهيم اسباب كشي كنيم بيا كمك......شهاب فردين نما ماشين ميگيره مي ره اونجا بار مي زنن ميرن ناكجا آباد.......شما ديگه اگه ساينا رو ديدي شهاب هم مي بينه....ولي خواست خدا رو بگو
قرار بود مايه تلويزيون واسه اتاق گيگيل بگيريم كه هي آويزون ما نباشه ....nبار  مك كوئئين رو ببينيم....... و خودمون از ديدن هر چيزي محروم باشيم.........حتي اخبار هم نتونم ببينم....ماني يه روز  منو مي خواست ببره بيرون كه منم خيلي درگيرش كردم و تهش گفت ببين تو از قصد اين كار ومي كني.......مي خوام بريم خونه يكي جنس مي خواد بفروشه من مي خوام تلويزيونشو واسه اتاق بچه بگيرم.........منم كلي سرو صدا كه هنوز انقدر بد بخت نشدم كه وسيله كهنه مردم رو استفاده كنم........اونم مي گفت بابا  مشخصاتش اينه ...منم مخالف
 در نهايت به خواست خدا نرفت.....بعدا معلوم شد كه اون همه ظرف و ظروف به درد نخور كه مي اورده به ماني مي داده جاي طلبش.....مربوط به همين دزدي از خونه مادر بزرگ ساينا جووووووووون بوده .......و همين طور جهاز خواهر خود شهاب.....
خوب حالا يكي دزدي كرده ،يكي هم همراهي قافله،مادر ساينا جون هم چون از قبل مي دونسته گاهي وسيله آوردن واسه ماني...(حالا مي دونسته برداشته يا برنداشته نمي دونم)......به ماني زنگ و زنگ كشي كه مي خوام ازت شكايت كنم........بيا جنسهاي خونمو بيار.........
تو مسيجها معلوم بود كه خانومه تماس هم گرفته بوده كه نوشته بود  زنگ بزنم كه باز فحشم بدي....در هر حال ماني گفت يه روز صبح وقتي برگشته خونه ...شهاب زنگ زده مهندس درو باز كن بيام بالا....خلاصه اينم درو باز كرده منتظر شهاب بياد بالا ...كه مي بينه شهاب امده با دستبند و با دوتا مامور لباس شخصي....
جالبيش اينه  كه اين اتفاقها همون موقعي بود كه ماني بايد واسه اينتر ويوش  مطالعه مي كرد و اون موقع هم داشته مي خونده......طرف مي ياد خونه ما رو...........لونه منو .......زيرو رو مي كنن....مي بينن كه هيچي با اون وسايلي كه اعلام دزدي شده برابري نداره.....(يعني اگه اون تلويزيون رو اين بي خبر از همه جا گرفته بود تو اتاق بچه مي ديدن ...ماني مي شد همدست دزدي)....بعد ميرن تو  انباري......يه همزن 35 هزارتومني مسخره از اونهايي كه شهاب از رو قرضش داده بوده به ماني تو انباري بود.........خلاصه اونها هم همينو صورت جلسه مي كنن و مي برن........اون روزها هم كه ماني از كله صبح مي زد بيرون و خسته و تو فكر  بو،.درگير همين دادگاه دزدي شهاب جان جون بودن............يعني شما فكر كن يه آدمي كه همينطوري الكي و بي خود  مي ياد تو زندگيت ....چطور زندگيت رو بهم ميريزه
وقتي ديد شهاب چه عوضيه ....فكر كنم ترسيد ....خانوم همسايه اي كه وكيله و ماني رو اتفاقي تو دادگاه ديده بود روبراي جلسه رو زچهارشنبه گرفت......با هم رفتن .......قاضي گفته بود فردابيايد تا شهابم از زندان بيارنش...مريم مجرده...دختر همسايه است....از منو ماني بزرگتره...كلا خودش و خواهراش كه يكي شون همكار منه............دخترهاي خوبي ان........

همه اون جلسات قبلي مادرشوهرم همراه ماني بودن..........اين بار مسافرت بودن و ماني و مريم...با هم رفته بودن........وقتي برگشتن ديدم چقدر ماني عصبانيه ........نمي شد باهش حرف بزني.....وكيل گفته بود سوابق كاري خودت و همسرت و مدارك تحصيلي و اينها رو با خودتون بياريد.....

روز واقعه رسيد

صبح با تمام دري وري هايي كه بهم گفت كه منو منصرف كنه..........من بازم مصمم بودم كه برم...و رفتم.......
متنفرم از اون ساختمون منحوس
متنفرم از اون محدوده
تو راه مريم همه اش به من دلداري مي داد كه نگران نباش ...هيچي نمي شه ....قابل حله....هزار تا حرف اميدوار كننده.....اما ماني....شاكي از اينكه منم مي يام...........مريم هم مي گفت عيب نداره خيلي خوبه....اتفاقا من مي خواستم بگم آلا جون حتما بيان ............خودش انقدر فهميد ه است كه امده
انقدر دستهام مي لرزه كه نمي تونم بنويسم.............شايد يه وقتي كه بهتر بودم بقيه اش رو بنويسم.........

ماني...........آخ ماني
 تو براي ساختن اين روزها و اين حسها به من مديوني

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 12:30  توسط آلاله  | 

هفده

تاريخ تولد واقعيش  رسيد.....تصميم گرفتم يه برنامه فان دونفره بزارم......يكي دوشب قبلش خيلي هوا سرد بود....ولي شب قبل از برنامه ريزي من يه برف سنگين امده و با گذشت يه شب سرد همه جا يخ بسته  و بسيار لغزنده شده  ........كار رو گذاشتم كنار و رفتم به خودم برسم......يه كيك با طرح بسيار سوژه سفارش داده بودم....صبح بيدار شدم و زدم بيرون ....واي كه رانندگي رو اون همه يخي كه هنوز هيچ ماشيني هم از روش رد نشده كه بخواد خورد شده باشه سخت بود......يعني با بد بختي خودمو رسوندم به محل مورد نظر و تغييرات ظاهري رو شروع كردم.....تقريبا تا ظهر يه جا كارم طول كشيد و بعد ني ني رو از مهد برداشتم رفتم واسه تغييرات دوم........رو موهام يه گل خيلي كوچيك والبته فانتزي كار كرد كه بيشتر از من گيگيل ذوق مي زد........ كلي باگيگيل  خيال پردازي كرديم كه ميريم خونه......غذاي خوشمزه داريم ..كيك خوشگل ...خودمونم كه خوشگل كرديم....فشفشه مي زاريم.....واي كه بچم چه ذوقي داشت........وقتي بر گشته بوديم ماني خونه نبود.....مدام ميگفت پس بابا كو.........كيكو بيار ديگه....ماماني اجازه مي دي فشفشه ها روشن كنم؟......من شمع بابا رو پوف مي كنم........ماني تو ساختمون بود ولي خونه نمي امد..........يكي دوبار بهش زنگ زدم كه بيا.....اون كه از ذوق اين بچه خبر نداشت...با تلخي  مي گفت مي يام .چه خبرته؟.......تا بالاخره امد......منو گيگيل هم رفتيم دم در با فشفشه روشن شروع كرديم به خوندن شعر تولد........تا مارو ديد با اخمهاي تو هم و دندنهاي بهم فشرده گفت:ببين من اصلا از اين لوس بازي ها خوشم نمي ياد ها

بعد امد تو .....فكر كنم اصلا منو يا تغييراتمو نديد.........ديگه برام مهم نبود ...برخورد اولش انقدر عصبانيم كرده بود كه ديگه تقريبا داشتم به همه اون بد بختي هايي كه از صبح به خودمو بچه وارد كرده بودم تا عصر به بهترين نحو ....فان دونفره داشته باشيم...مي خنيديدم.....
اصلا طرح عجيب كيك رو نديد.....برگشت گفت :ما در شرايطي نيستيم كه بخوايم از اين خرجها بكنيم!!!!!!!!......يعني من مونده بودم اينو از كجاش در آورده بود........ما در شرايطي هستيم كه مهمون ببريم بيرون و چند نفر توفيلي هم برامون بيارن....ولي در شرايطي نيستيم كه بخوايم يه كيك 10تومني بخريم.......!!!!!!!.........در شرايطي هستيم كه بالاي يه تومن اسباب بازي واسه بچه بخري .....ولي  چند تا فشفشه به چشمت مي ياد!!!!!!!!!!
اصلا نمي دونم چي شد كه يهو كيك رو برداشتم كوبيدم تو سينك ظرف شويي....بهانه امد دستش.........و يه حرف خيلي جالبي كه مي زد اين بود كه تو از صبح كدوم گوري هستي؟؟؟؟؟؟؟؟؟........برام جالب بود ...يعني چي؟.....ما تا به حال از اين حرفها نداشتيم.......تو مي دوني ..اصلا به قيافه ام نگاه كني معلومه كدوم گور بودم.....16 ساعته كجايي؟....چرا سركارت نيستي؟.....گفتم دوست دارم و اختيارشو دارم.....دوست نداشته باشم نمي رم............مي خوام ببينيم كي مي خواد چي بگه؟.....
و درگيري شروع شد.......يادمه آخرش مي خواستم اون اپسيلون مويي هم كه برام مونده كوتاه كنم......(خدايي چه گيري دادم به موهام نمي دونم...هههههههه)......كه در حالي كه بچه در حال جيغ كشيدن از اين همه وحشيگري رو بغل كرده بود مدام بهم ميگفت.....(با داد)......آلا دست به موهات نزن........
ديگه هر چي به دهنم مي امد مي گفتم....در مورد اينكه تو فقط مواد مي خواي معتاد بد بخت........"آره اعتياد از زندگي با تو خيلي بهتره".......شهاب جون زنگ نزدن؟ ...پسره گي...من كه مي دونم......تو هم مثل اوني....اصلا نمي دونم اين حرفها رو از كجام در مي اوردم.......فقط مي خواستم بسوزه.........
اين مدل دعواها يه نكته اي كه برام داشت اين بود كه ديگه جرات نميكرد واسه قشون كشي از خانواده اش كمك بگيره.....خودمو خودش....اين خيلي بهتر از اينه كه عده اي بي خبر از همه جا بريزن وسط و بحث حاشيه اي بكنن
.......داشتم مي گفتم من يه بار ديگه اين پسره رو ببينم ....هرچي لياقتشه بهش مي گم......گفت چرا  قبلا نگفتي......منم گفتم بگير شماره شو الان ميگم......برداشت و تا با تعجب تو حرفهايي كه بهش مي زدم دنبال اين مي گشت كه چه كسي ميتونه از گوشي مهندس بهش زنگ زده باشه و حرفهايي لياقتيش رو بهش بگه قطع مي كرد...........
من قبل از اين قضايامي دونستم پسره خورده پاست و اصلا پخ اين حرفها نيست.......همسايه ها گفته بودن كه طرف از اونهاست كه تو پاركينگ مي بينتت مي گه 20تومن داري بدي؟.......(مثل رفتارش با ماني...كه پول تو جيبش نمي موند).....يا هميشه شر مي سازه واسه بقيه....
مي دونستم خودش مقصره..........خودشو اون كوروش دوستش مقصرن........ولي بازم حس زن دومي به اين شهابه داشتم........و از اين مي سوختم كه ماني قبول نمي كرد...اين پسره مزاحمه زندگيمونه......تا چند شب پيش كه گفتم خدا خير دادگاه رو بده انداختنش زندان....مي گه........عجب آويزوني بود به زندگيمون ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........خنده ام گرفته بود كه چي شد؟...بالاخره قبول كردي طرف آويزون بوده ازت.......البته ديگه مهم نيست.......بود يا نبود.......آخر امسال هم زندونيش تموم ميشه و باز حتما روز از نو روزي از نو.......مثل الان كه زنگ مي زنه "تبريك عيد  مي گه"..........يا پول مي خواد...مثل سابق ...
چند ساعتي پرچم صلح رفت بالا و من تو اتاق خودمون بودم اونم تو سالن.....تا تلفنش زنگ خورد....شهاب جوووون بودن.....نصف شب شروع كرده به داد زدن سرش كه غلط مي كني اين موقع زنگ مي زني.........ناراحتش كردي ديگه....بهت گفته بودم اين قدر زنگ نزن.......شايد هم يه دعواي زرگري بود،ولي ديگه از اون موقع جلوم آفتابي نشد تا روز دادگاه
اين مورد دعوا خيلي طولاني شد تا چند روز من قصد آشتي نداشتم......فرداش رفت يه كيك گرفت ...يكم از اون مسخره بازي هاي جبراني.....ولي واقعا از اون همه حس خوب كه به حس بد تبديل شده بود كدومش جبران شد؟.....دوبار شب بعد با همون شدت دعوامون شد اين بار مي خواست منو متقاعد كنه كه دوستم داره.........اونم با گرفتن يقه ام كه به پاره شدن توگردنيم منجر شد.........بعد منو به بچه نشون مي ده ميگه ببينش ...مامانت منو ديوونه كرده....من آروم بودم اين زن منو ديوونه كرده....دري وري محض
وقتي من از هر لحاظ از پسش بر نمي يام...........خوب من هم با خنديدن بهش مي رم رو نروش......معلومه خنده عصبيه .......ولي واقعا رو روانشه .....اون شب  شايد  حرف بدي زدم......شايد كه نه خودم بعدش چند بار خواستم ازش معذرت بخوام ولي اين كارونكردم.........دوبار بوده تو اين مدت موقع دعوا چيزي گفتم كه بعد ازش معذرت خواستم....شهامت اين كارو دارم ولي اين بار نه.....چون شنيده بودم كسايي كه به اون مراحل رسيده بودن..........مفهوم حرفم اين بود كه تو داري به جايي ميرسي كه واسه اعتيادت از من سوء استفاده خواهي كرد...........كه ديگه نتونست تحمل كنه...........و بعد از خالي كردن اعصابش نشست به گريه كردن كه توچطوري دلت مي ياد اينو بگي.........
با ولنتاين فاصله چنداني نداشتيم.....واسش يه بليط ماساژگرفته بودم.......آوردم و جلوش پاره كردم......و گفتم هزينه اش رو ميريزم دور.....ولي تو لياقت اينو نداشتي كه كسي واسه آرامش اعصابت به فكرت باشه
اختلاف تاريخ  تولدمون  10 روزه.....خوب يه تولد مسخره  نمايشي با لبخندهاي مصنوعي واسه من پيش مامانش گرفته....!!!!!!!!.........نمي دونم واقعا با چه منظوري......و يه بوت مي خواستم كه هزينه اش رو داد........ولنتاينم يه عطر كه مدام با بالا پايين شدن دلار قيمتش نجومي تر مي شد خريد
ولي اثر اين دعواها اينه كه.........يه روز خيلي خوش و خرم كه بيرون بوديم........منو بچه تو ماشين عمه اش بوديم.......داشت بيرونو نگاه مي كرد كه ماني و مادربزرگش داشتن پشت سرمون مي امدن
يهو ميگه:مامان اون گله بود اينجاي سرت بود ...يادته؟..........ميگم آره ماماني خوب...........:چرا بابايي كندش؟......مي خواي بميري.........بميري
ماماني بهش فكرنكن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1391ساعت 12:55  توسط آلاله  | 

شانزده

حالم خراب تر از اين حرفها بود كه بخوام خودمو تو خونه حبس كنم.......حوصله اونهايي كه با آبا و اجدادمون آشنا هستن و بعد مي خوان بگن........واي چرا بايد زندگيت اين طوري باشه كه اينقدر به نظر پژمرده بياي؟.......آلاي خندون رو چرا نيوردي با خودت؟.....آلا جون بعد ازدواج چقدر تغيير رويه دادي؟......هزارتا حرف ديگه رو نداشتم.....دلم مي خواست براي بيرون رفتن بدون ماني پا و دل داشته باشم..........پيدا كردم...يه مدتي چندتا دوست نتي پيدا كردم...كه همه بچه دار بودن....... با روحيات نزديك.......نه سرنوشتهاي مشابه........خوبيش اين بود كه همو از قبل نمي شناختيم كه بخوايم با الانمون مقايسه كنيم......همه چي هموني بود كه وضعيت فعليمون رو نشون مي داد .......احتياج به تظاهر نداشت......يه مسافرت با هم رفتيم.......خوب بود .كوتاه بود ولي خوب..........كنار دريا دوچرخه سواري اونم با بچه ها مون كه تو سبد پشت دوچرخه گذاشته بوديم..............مي تونستم گريه كنم........راحت مي تونستم جلوي دوستام گريه كنم..... بدون اينكه بخوام توضيح بدم دليلش چيه ...........مي تونستم تو اون گرمايي كه از دريا مي زد تو صورتم جيغ بكشم.....بدون اينكه بترسم ....بترسم كه خوب دليل اين كارم رو چه طوري توضيح بدم.......چطور بايد بگم كه من به يه تخليه رواني احتياج دارم........ولي فكرش هر لحظه تو فكرم و چشمهاشم تمام مدت جلوي چشمم بود
تو اون مسافرت كوتاه ......مدام گوشي دستم بود و ازش اندازه مي پرسيدم.......آخرين روز بهم گفت چرا فقط واسه من خريد مي كني ..بيچاره واسه خودتم خريد كن...خيلي وقته مي خوام برات فلان چيز بخرم نشده..حالا خودت بخر....البته من به بي مهري عادت كردم ولي يادمه وقتي بهش كادوهامو دادم.......اينقدر ايراد گرفت..اينقدر بدو خوب كرد .......من كي از اين آشغالها پوشيدم كه رفتي اينها رو خريدي؟ (فكر كن به جنسي كه از نمايندگي خريده شده بگي تقلبيه)......كه آخرش منوبا ايرادهاي الكيش به  گريه انداخت........
نفرتم از خونه اينقدر بود كه نمي تونستم ديوارشو تحمل كنم..........دلم مي خواست وقتي مي رسم خونه از خستگي برم بميرم........ديگه با هر صداي الكي بيدار نشم...........مثل سنگ بيوفتم تا صبح بشه باز  خودمو بچه رو از اون خونه بكشم بيرون...........
 موزيك گوش دادن نوع كاربريش برام عوض شده بود..... انگار روضه امام حسينه .همينطور اشك ميريختم....
دير مي امدم خونه..........از اداره مي امدم بيرون ولي اينقدر الكي پرسه مي زدم كه فقط ياد بچم منو مي برد خونه............ماني هم شاكي ....چرا دير مي ياي........مي گفتم تو كه نيستي خونه........نهار كه با ما نمي خوري(چون معمولا صبحونه دير مي خورد كه واسه نهار اشتهايي نداشت)..بچه هم نهارشو مي خوره مي ياد خونه.......كار دارم ......نمي تونم زود بيام.........
كاردارم؟.....كدوم كار.......نميتونستم كار كنم......راندمانم امده پايين....... اينو خودم از هر كسي بهتر مي دونم.....جلسه هاي مداوم منو خسته مي كرد ......خودمو مي كشوندم كه كم نيارم.........ولي بازم حس تاپ بودن نداشتم..كار جانبي كه ديگه تعطيل ........فقط موظف....به همون دليل در امدم هم پايين امد......
افتادم به قرص خوردن..........از يه طرف مي خواستم مثل جسد بشم.........ولي باز نگران بودم اگه بچه بيدار شه و كاري داشته باشه و من بيدار نشم چي؟.....
جالبه همون موقع سردرد مي شدم به حدي كه از خواب بيدارم مي كرد.......يه موج سينوسي داشت ولي ديسكانكت نمي شد......متخصص هاي برجسته كه بايد تا قيام ولي عصر صبر مي كردم تو نوبتشون.......معرفي گرفتم و رفتم پيش يكي.......خداي من شانس بد من طرف عين ماني پيپ مي كشيد با همون مارك توتون و من تا امدم دهنمو باز كنم حرف بزنم شروع كرد به ور رفتن باهش.......بهش گفتم من حساس شدم نسبت به پيپ و بي زحمت بزاريد كنار..........طرف فهميد با ديونه سرو كار داره تا دلش خواست .......قرص نوشت.......يكي دو روز خوردم........ولي بهم نمي ساخت .حالمو بد مي كرد..سر گيجه مداوم.......حالت تهوع.....همون روزها يه بار سر زده امدم خونه چون واقعا حالم بد بود.........با خودم فكر مي كردم...الان درو باز كنم.....خيانت به خودش كه هيچي كار هر روزشه ...........خيانت به منم استارتش خورده
جالب بود برام .........منو ديد امدم خونه....واي اينجا چه كار مي كني..منو بغل كرده........عزيزم.....تو سني نداري چرابايد اينطوري باشي؟........از اين حرفها...........ولي اصلا فكر اينو نمي كنه شايد ذره اي ..حتي اپسيلوني خودش و رفتارش دخيل حال من باشه
تو اين مدت تنهايي  زياد فكرمي كردم....دنبال تقصيرهاي خودم مي گشتم.......اينكه شايد حس مي كنه دوسش ندارم........بازم سعي مي كردم همه چي طبق ميلش باشه....حتي اگه اون با ما غذا نميخورد.........غذا حتما فيورت اون باشه ...ميوه آماده باشه ....گريل ميوه براش درست كنم.......گاهي شب اينها رو آماده شده مي زاشتم رو ميز مي رفتم مي خوابيدم........بيدار كه مي شدم مي ديدم هيچي دست نخورده....پس نيومده......يا وقتي مي دونستم تو پاركينگه ....مي بردم براش پايين يا هر جاي ديگه كه بود...
البته الان به نظرم كار بيهوده اي مي ياد و ديگه انجام نمي دم.......راستش حوصله اش رو ندارم.........ميگم هركي گرسنه است مي ياد خونه كوفت مي كنه........البته اينها حرفهاي خودم به خودم.....بااين ادبيات حرف نمي زنم..حالا اون هر چقدر مي خواد حرف زشت بزنه .......
تصميم گرفتم باز سورپرايزش كنم........مثل سالگرد آشناييمون (قبل از گرفتنش بود و شام همون هتل اولين قرارمون دعوتش كردم و   بهش يه ادكلن دادم  )..مثل ولنتاين همه سالها...(سال قبلش تو اوججججججججج رواني بازي هاش.... از كل سقف خونه براش شكلاتهاي قلبي آويز كردم..و از درسا هم براش خريد كردم.....رفته بود تو اتاق و درو رو خودش بسته بود.......بس بچه رفت از زير در صداش كرد مجبور شد بياد بيرون .........و يكي هم نواخت به گوش من كه تو عرضه جمع كردن بچه رونداري.........و بعد امد تو سالن ديد چي منتظرش بوده).......مثل همه مناسبتها.......نكته اين سورپرايز ها هميشه اين بوده كه دوست داشت بره به خونواده اش نشون بده.......(مشاورم توجيه جالبي در اين زمينه داره كه قابل تامله)..........
اين بار خانواده اش روهم مهمون كردم..............وقتي داشتم شام رو سرو مي كردم.....هماهنگ كردم هم كيك و بادكنكهاي قلب ...و كادوي پك شده خوشگلش (گوشي موبايل)..........رو برام فرستادن...چون قبل از موعد اصليش بود.....واسه همه سوال شده بود......اين برام مهم بود كه مي ديدم خوشحاله......ولي حتي يه لحظه هم فكر نكني كه اون شب نرفت بيرون و خونه موند.........
تو اين مدت چند بار براشون وقت دادگاه گذاشتن...ولي يا شهاب نمي امد .يا مامانش تنها مي امد..........5 بار  اين اتفاق افتاد... ماني هم مي گفت من ارتباطم رو با اين پسره قطع نمي كنم، كه نره گم و گور بشه.......ولي آخه چقدر؟
گاهي كه ماني خونه بود ..مي گفت برو واسه من مثلا 40 تومن بيار........مي رفتم از عابر بانك ميگرفتم و بهش مي دادم........ بر مي گشتم خونه، مي گفت پول ندارم......تو كه من مي دونم بدون ماشين تا سر كوچه نميري پس چكار كردي؟..........هيچي شهاب امده داده به اون.......پر واضح بود
يه چند بار يه سري ظرف خيلي معمولي كه مامانم واسه دم دستش استفاده مي كنه رو ماني آورد كه اينها خوبه؟....به درد مي خوره؟..........من در اوج تعجب مي گم اينها چيه؟........يا وسيله برقي،به همين  نحو.....بهش ميگم آخه عزيزم.........ما داريم ....خيلي قويتر از اين مدل..تو چطور رفتي اينو خريدي؟.....نخريدم مي دونستم هر چي هست زير  سر همون شهاب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 13:22  توسط آلاله  | 

اين روزها(3)

چي شده ؟چرا باز تغيير كردي ملون؟مي خواي شرمنده رفتارت باشم.؟مي خواي با خودم بگم حالا كه بهتر شده كجا برم؟.........ماني متنفرم از اين نقشهايي كه ديگه بهت نمي ياد.......

مي دوني من فقط يه نتيجه مي تونم بگيرم.........سوء استفاده گر...اينكه بر عكس همه تفكرات شما بسيار روي رفتارت كنترل داري..و اينها همه حرفه كه نمي فهمي.........خوبم مي فهمي..خوبم مي دوني داري چه كار مي كني و چي مي گي
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 8:51  توسط آلاله  |