بيست و دو
دستهاش تو جيب پالتوش بود.. بغلم نكرد....حتي بوسم نكرد.........كاري كه هميشه در ديدارها انجام مي داديم......تا ديد من به حالت بغل كردنم......گفت خودتو به من نمال من همه لباسهام كثيفه......گفت ماشين بيار جلوتر .........سوار بشم..........
مونده بودم واسه چي؟.........(بعدش گفت اينها آدمهاي اويزوني ان....دلم نمي خواد تورو ببينن........منو تا فلان جا برسون و اين حرفها پيش مي امد)
سوار شد يهو گفت: نگفتم پولو نريز............من كه رفته بودم اون تو........يه روز 10روز يه سال نداشت...اين كه واسم سابقه شد...........و مدام مريم رو فحش مي داد........
خوب اين كه عصباني باشه جاي توجيه داره ولي اين كه اينقدر با من بد رفتار كنه نه........مي خواست سريع بريم پيش بچه .........ولي من گفتم نمي خواي دوش بگيري؟يا لباسهاتو عوض كني؟...... يه دعواي سختي دم در كرديم....سر اينكه تو نبايد پول رو مي ريختي......اين حرفها و اينكه حال مريم رو ميگيرم........لباسهاشو عوض كرد و رفتيم خونه مامانش..........
واي كه صدرا يه حالتي داشت كه انگار نه انگار كه تو منو اين جا گذاشتي و رفتي....يه حالت كاملا عادي.........ولي بعد كه منو برد پاي سيستم با هم بازي كنيم.......مشخص بود كه چقدر دلش تنگ شد و شروع كرد به بهانه گرفتن و بعد هم توبغل من گريه كردن.........ماني هم اين وسط مي گفت تو بچه ات نمي توني آرامش بدي.....بچه با تو كه هست داغونه.........مشكل هميشه تو بودي...هميشه.........انقدر غر زد غر زد كه ديگه نزديك بود اون وجه مسخره رو جلوي خونوادهش بشكنم و يه داد و بيداد اساسي سرش بزنم كه بازم خودمو كنترل كردم و فقط به مامانش گفتم............"من كه ديگه قدمي واسش بر نمي دارم"........
ميگم چرا به من زنگ نزدي؟.....زنگ زدي خونه خودتون.........توجيه رو ببين....گفتم حتما شما هم اونجاييد......ميگم كي تا بحال شده من پيش اونها بمونم.....مگه من از خودم خونواده ندارم.؟.............مگه بي كس و كارم.......مگه تا به حال قدمي برداشتن....همين خونه رو مي خواستيم كارهاشو بكنيم.......فقط تعارف..فقط......
اگه كاري هست بگو ها.......لوازم سرويس بهداشتي نصب كنن ...خودم......ميزو صندلي بيارن خودم........موكت كنن خودم...كولر نصب كنن خودم.........لوستر بيارن خودم......تا ميله هاي تو كمد...جزئي ترين كارها هميشه خودم بودم.......تنها...كي تا به حال شده در يه كاري همراه باشن.......عموت زنگ زده من مي يام باهت دادگاه..........بعد صبح زنگ زده......رفتي؟پولو بردي؟.......لازمه من بيام؟.........
اين همراهي اين خانواده است........تا يه هفته اول كه يعني من از اين همه بد اخلاقي و مسخره بازي كلافه بودم........تااينكه بهش گفتم.......ببين من ديگه نمي تونم با اين وضعيت ادامه بدم........
مهريه نمي خوام........صدرا رو هم نمي خوام.........گفت صدرا هم تو رو نمي خواد....گفتم مي مونه ماشين.......كه مي خواي اون قسمتي كه پولشو دادي بهت بدم......
گفت :خوش گلدي
اون روزها خيلي ذهنم در گير بود......آقاي همكار هم به شدت قاطي اين اعصاب خرابي من شد بود...كسي از موضوع خبر نداشت به غير اين همكار....بيچاره مونده بود چي بگه...يه روز مي گفت جدا شو بابا اين چه وضعيه..چه مرگته ...حقوق داري....يه سوئيت خونه بابات هست.....ماشينم داري...........تهش يه خونه مي خري ديگه..........چي مي خواي؟....مرگ مي خواي
يه روز مي گفت :آخه خيلي ضايعه شما دوتا همو دوست داريد......مي گفتم تو از كجا مي دوني ماني منو دوست داره؟.........مي گفت من مردم بهتر مي فهمم........
من ديگه زده بود به سرم..........از خونه مي رفتم بيرون.......يادم نيست دقيقا چقدر طول مي كشيد تا برگردم.........مدام خونه مامانم بودم........و خواب........
نمي تونستم بيداري رو تحمل كنم......تابچه رو از مهد بر مي داشتم مي رفتم خونه مامانم..گاهي هم خونه خودمون......يواشكي قرص مي خوردم و مي خوابيدم......اصلا نمي فهميدم ساعت چند شده؟.....چند ساعته من خوابم.....مامانمم كه مدام..........شوهر غذا داره؟.........برو خونه ات....چرا نمي ري؟...چرا انقدر مي خوابي؟...تا دير وقت بيرون نباش.......آخه گاهي مي شد ساعت 12 مي شد بر مي گشتم..........اونم كي ؟من...مني كه ساعت10 تنهايي پشت فرمون مي ترسيدم بشينم....يا بابا يا يكي منو تا دم خونم اسكورت مي كردن ...حالا عين خيالم نبود......انقدر فكرم مشغول بود كه ديگه به دورو برم توجه نداشتم......
خونه مامانم بهتر بود چون خيالم راحت بود كه مواظبشن.....بهش خوراكي مي دن.......باهش بازي مي كنن........ولي خونه خودمون.......مدام مثل جن زده ها از خواب مي پريدم......البته صدرا هم در ترسوندن من.......و از خواب پروندن من بي كار نمي نشست.....
ته جواب ماني به من اين بود كه بشين سر زندگيت بچه تو بزرگ كن..........خوشي زده زير دلت....
دم عيد بود...........مي خواستم برنامه مسافرت بزارم.......ولي با كي؟....با كسي كه يه روز نمي تونه بدون مواد زندگي كنه؟........تا يه شهر اون ور تر نمي ياد ........اون دلايل مسخره خودشو مي اورد ولي من مطمئن بودم كه مي ترسه موادگيرش نياد و نتونه مصرف كنه
خوب برنامه قطعي شد.....من با تحمل اين همه تنش بايد تو خونه مي موندم.......تا دوستان و فاميل از تهران بيان اينجا.....خيلي برام جالبه مردم اين قدر متوقع هستن......سال اولي كه خونه خودمون بوديم.........قبل از اعلام اونها منو ماني برنامه گذاشتيم و بليط گرفتيم كه بريم اصفهان........خوب رفتيم و وقتي برگشتيم 13 بود......بعد به شدت با ماني سر سنگين و هي حرفهاي سنگين زدن كه چرا رفتي مسافرت؟
عزيزم......خانوم خونه دار محترم........مي دوني من شاغل تواين تايم مي تونم برم بيرون ........بعد مي ياد دقيقا همون موقع رو واسه تجديد قواي روحيت انتخاب مي كني توقع هم داري بقيه دست براه پا براه شما باشن و از زندگي خودشون بزنن كه شمامي خواي بياي اينجا؟..........بيا ولي به ديگران چه كار داري؟
حوصله بحث با ماني و لشكر معاندين و رو نداشتم.......جهنم همه.......منم يه دل سير اين روزها مطالعه مي كنم.....اينقدر كه من عقب موندم.......همه اش با خودم تصوير صدرا رو مجسم مي كردم كه من رفتم و حالا اون تو خونه خودمون داره وسايل رو زيرو رو مي كنه و ياد من مي افته .(كلا رو وسايلي كه مال من باشه حساسه...حتما جمع مي كنه يا مي زاره تو كيفش كه كسي دست نزنه و بعد بده به من)...به اين فكر مي كردم كه خوب اگه وسيله ها جديدي باشن هم ياد ايامي در كار نيست و يكي ديگه هم كه بياد تو اين خونه نمي تونه حرفي پشت سرم بزنه
اين وسط تنها كسي كه از قصدم خبر داشت خواهر شوهرم بود.......شبها زنگ مي زد و با هم بساط صحبت و گريه داشتيم.....مي دونستم ماني پاش برسه .........شايد واسه آزار من نزاره صدرا رو ببينم......با خواهرش هماهنگ كرديم كه هر وقت خونه اون بود (خواهر خودم و خواهر شوهرم تو يه مجتمع مي شينن) من برم صدرا رو ببينم......
بازم تو اون وضعيت من واسه عيدي دادن به ماني پيش قدم شدم و يكي از پلورهاي مورد علاقه ام كه قيمتشم ...آخ جيبم ...بود براش خريدم.....اينم بگم كه هميشه به ماني گفتم و ميگم..........جدا هم شديم بايد با هم دوست بمونيم.........يه بار مي گفت: ببين نتيجه دوستي با من شده صدرا...........مي خواي دوست بموني اين مي شه ........
خونه تكوني تموم شد و قشنگ كاري ها رو هم كردم.....ولي خودم احساس مي كردم ..دارم چاق مي شم...........مدام ماني مي گفت چرا ورم كردي ؟....چرااينطوري شدي؟.......تعرق شبانه منو از خواب بيدار مي كرد........كلا حالم زياد خوب نبود..........زمانبندي بدنيم بهم ريخته بود ........البته چيز عجيبي و بعيدي نبود ولي نه تا اين حد
قبل از اينكه به اين زمان برسيم........يه چند باري اين احتمالات مي رفت كه من هميشه مي شستم به گريه و زاري كردن...........ماني هم مي گفت يعني چي؟.....شده كه شده ...........مهم نيست..........دوتايي رو با هم بزرگ ميكنيم.......منم خونه مي مونم....كمكت مي كنم......ميگفتم باشه من مي ندازم......مي گفت غلط كردي.........بندازي؟ خونه بابات........بعد هم نمي زارم يه ركعت تو اين خونه نماز بخوني....اون جانماز مسخرت رو هم بايد بندازي دور
اون دفعه ها كه خوب تا جواب آزمايش رو هنوز نگرفته بوديم....منو اذيت مي كرد.....صدرا مامان مي خواد خواهر جون برات بياره(كلا خيلي دختردوست داره .....از عشوه هاي دختر بچه ها..لوس كردنشون..اينها لذت مي بره...به حدي كه شب قبل از اينكه بريم واسه سزارين صدرا ..مي گفت آلا چي مي شه فردا بريم بگن اشتباه شده بچه دختره..)....تا جواب آزمايش مي امد ...مي گفت اي بابا ...نشد....باز من بايد زحمت بكشم.......
ترس همه وجودمو برداشته بود...جرات نمي
كردم ....بي بي چك بخرم......بالاخره تست كردم........منفي بود...ولي
حالتهام خيلي مشكوك بود....همه اش تو فكر بودم......من مي خوام
برم.........بااين يكي نمي دونم بايد چه كار كنم.....دومي ديگه
چيه؟.........خدايا اگه اين همه قرصي كه من خودم كه بعضي هاش حتي تاييد اف
دي اي ندارن...چه اثري مي تونه داشته باشه.....هنوز 6 ماه نيست اينو از شير
گرفتم باز درگير بد بختي بشم........
